an online Instagram web viewer
  • ketabehmim
    کتاب میم
    @ketabehmim

Images by ketabehmim

حتی دم مرگ هم ، نزارین ترس از مرگ ، شما رو تبدیل به موجودی کنه که گند بزنه به همه ی خاطرات خوبش در اذهان زندگان
.
.
.
دو عاشق دلداده و شیدا ، که معلوم میشه مرد ماجرا تا یک سال دیگه بیشتر زنده نیست ...
.

خب اولش که مسلمه بعد از گریه زاری های تموم ناشدنی ، هر دو عاشق دلداده ادعا می کنن که "من بی تو می میرم ، فقط پیش تو آروم می گیرم ، تا جون دارم به عشقت اسیرم ، هر چی که دارم توئی ، بی تو می میرم ... بی تو هر لحظه ، دلم می گیره از هر چی که هست ، نزار بی تو بمونم بی نفس ، هر چی که دارم توئی ، بی تو می میرم ... "
البته با تشکر از سون بند دوست داشتنی!!!
.
دروغ هم نیست ، عشقشون به هم خیلی عمیقه و اگه تو همون لحظه ، یعنی یک سال مونده تا لحظه ی نهائی ، اون مرد دنیا رو ترک کنه و زن ماجرا رو تنها بزاره ، خورد و خاکشیر میشه طرف مقابلش ...
مساله ی این کتاب اما اینه که بعد از یک سال چی ؟ بعد از یک سال هم هنوز اون زن این حرفا رو می زنه ؟؟؟
.
بعد از یک سال مریض داری و افسردگی و تماشای نزدیک شدن مرگ و تحقیر شدن و تفریح نداشتن و غیره چی ؟
.
خلاصه اینکه ، امیدوارم اگه زمانی قرار بود عشقی رو بدنبال مرگش از دست بدین ، اون مرد ، مثل مرد این ماجرا ؛ فلیکس ، نباشه ...
یعنی یه بی شعور به تمام معنا نباشه ، که همچین آدمائی با اوج حقارت و خودخواهی و ترسو بودن و توهم و ناشکری و توهین ها و بی ادبی ها و دمدمی مزاج بودنشون نسبت به اون معشوقی که خالصانه می خواد یک سال آخر رو کنارشون باشه و بی غرض و با محبت بهشون عشق بورزه ، که تو این داستان زنی یه به اسم ماری ؛ در نهایت جوونی و زیبایی و صبوری و مهربونی و از خود گذشتگی ، باعث میشن اون عشق عظیم اولیه ، کم کم تیره و تار بشه و جاش رو خستگی بگیره و لاقیدی و در نهایت ، انتظار برای مرگ طرف مقابل ...
.
خلاصه ، حتی دم مرگ هم ، آدم باشید لطفا نسبت به کسانی که خالصانه دوستتون داشتن و نزارین ترستون از مرگ ، شما رو به موجودی تبدیل کنه که گند بزنه به همه ی خاطرات خوبش در اذهان زندگان ...
و دیگر هیچ
.
.
ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد ، ورق بزنید
.
.
مردن
آرتور شنیتسلر
علی اصغر حداد ، نشر ماهی
.
.
#مردن #آرتور_شنیتسلر #علی_اصغر_حداد #نشر_ماهی #سون_بند #کتاب #کتابسرا #کتابدونی #معرفی_کتاب #رمان #عشق_کتاب #کتابخوار #کتابدوست #پیشنهاد_کتاب #کتاب_بخوانیم #کرم_کتاب #کتاب_رمان #کتاب_خوب #کتاب_خوب_بخوانیم .
#ketabehmim #ketabehmim_sterben #ketabehmim_arthurschnitzler #sterben #arthurschnitzler #mahipub
حتی دم مرگ هم ، نزارین ترس از مرگ ، شما رو تبدیل به موجودی کنه که گند بزنه به همه ی خاطرات خوبش در اذهان زندگان . . . دو عاشق دلداده و شیدا ، که معلوم میشه مرد ماجرا تا یک سال دیگه بیشتر زنده نیست ... . خب اولش که مسلمه بعد از گریه زاری های تموم ناشدنی ، هر دو عاشق دلداده ادعا می کنن که "من بی تو می میرم ، فقط پیش تو آروم می گیرم ، تا جون دارم به عشقت اسیرم ، هر چی که دارم توئی ، بی تو می میرم ... بی تو هر لحظه ، دلم می گیره از هر چی که هست ، نزار بی تو بمونم بی نفس ، هر چی که دارم توئی ، بی تو می میرم ... " البته با تشکر از سون بند دوست داشتنی!!! . دروغ هم نیست ، عشقشون به هم خیلی عمیقه و اگه تو همون لحظه ، یعنی یک سال مونده تا لحظه ی نهائی ، اون مرد دنیا رو ترک کنه و زن ماجرا رو تنها بزاره ، خورد و خاکشیر میشه طرف مقابلش ... مساله ی این کتاب اما اینه که بعد از یک سال چی ؟ بعد از یک سال هم هنوز اون زن این حرفا رو می زنه ؟؟؟ . بعد از یک سال مریض داری و افسردگی و تماشای نزدیک شدن مرگ و تحقیر شدن و تفریح نداشتن و غیره چی ؟ . خلاصه اینکه ، امیدوارم اگه زمانی قرار بود عشقی رو بدنبال مرگش از دست بدین ، اون مرد ، مثل مرد این ماجرا ؛ فلیکس ، نباشه ... یعنی یه بی شعور به تمام معنا نباشه ، که همچین آدمائی با اوج حقارت و خودخواهی و ترسو بودن و توهم و ناشکری و توهین ها و بی ادبی ها و دمدمی مزاج بودنشون نسبت به اون معشوقی که خالصانه می خواد یک سال آخر رو کنارشون باشه و بی غرض و با محبت بهشون عشق بورزه ، که تو این داستان زنی یه به اسم ماری ؛ در نهایت جوونی و زیبایی و صبوری و مهربونی و از خود گذشتگی ، باعث میشن اون عشق عظیم اولیه ، کم کم تیره و تار بشه و جاش رو خستگی بگیره و لاقیدی و در نهایت ، انتظار برای مرگ طرف مقابل ... . خلاصه ، حتی دم مرگ هم ، آدم باشید لطفا نسبت به کسانی که خالصانه دوستتون داشتن و نزارین ترستون از مرگ ، شما رو به موجودی تبدیل کنه که گند بزنه به همه ی خاطرات خوبش در اذهان زندگان ... و دیگر هیچ . . ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد ، ورق بزنید . . مردن آرتور شنیتسلر علی اصغر حداد ، نشر ماهی . . #مردن  #آرتور_شنیتسلر  #علی_اصغر_حداد  #نشر_ماهی  #سون_بند  #کتاب  #کتابسرا  #کتابدونی  #معرفی_کتاب  #رمان  #عشق_کتاب  #کتابخوار  #کتابدوست  #پیشنهاد_کتاب  #کتاب_بخوانیم  #کرم_کتاب  #کتاب_رمان  #کتاب_خوب  #کتاب_خوب_بخوانیم  . #ketabehmim  #ketabehmim_sterben  #ketabehmim_arthurschnitzler  #sterben  #arthurschnitzler  #mahipub 
آل احمد : مدیر مدرسه ی من ، سخت با اعتناست و کلافه
.
.
داستان ، داستان معلمیه که بعد از ده سال دیگه نخواست معلم باشه و تحملشو نداشت و خواست مدیر مدرسه بشه... که شد .
شد مدیر یه دبستان شش کلاسه ی دورافتاده وسط بیابون ناکجاآباد ایران قبل از سال سی و هفت و یه مدرسه ی نوساز و دور تا دورش بیابون و دویست و سی و پنج تا بچه ی قد و نیم قد و نه آب خوردنی درست و حسابی و نه دستشوئی های درست و درمون و نه بخاری های جالب...
.
بودجه های نصفه و نیمه و شش هفت تا معلم ، اکثرشون مردای جوون و عزب و هر کدومشون با یه شخصیت و آرزوها و مشکلات و دغدغه ها و خصوصیات بد و خوب... و یه ناظم و دو تا فراش کج و کوله و تموم...
به قول خودش "تو اگه مردی ، عرضه داشته باش و مدیر همین مدرسه هم بشو" .
.
کتابی که شصت سال پیش ، سال سی و هفت خورشیدی ، نوشته شده و روایت مردیه که نمی تونه بی اعتنا باشه... که نمی تونه همرنگ جماعت و جامعه باشه...
که اگه دیر اومدن صبح معلما رو ببینه ، رشوه خواستن اهالی فرهنگ ؛ آموزش و پرورش ، رو ببینه ، کتک خوردن و فلک شدن یه بچه از ناظم یا معلم رو ببینه ، غم و رنج یه معلم و مشکلاتش و حقوق کمش رو ببینه ، یخ بستن تن و بدن بچه های نصفه نیمه رو تو کلاسای درس بدون بخاری یا تو راه مدرسه ببینه ، نمی تونه خودخوری نکنه و اعتراضی نداشته باشه ...
نمی تونه فیس و افاده های والدین ثروتمند یا سرخوردگی والدین فقیر رو ببینه و ذهنش بهم نریزه.
که نمی تونه بی تفاوت باشه ، که همش گیر کرده تو برزخ "بی رگ بودن یا غیرتمند بودن"
.
یه دقیقه دل می سوزونه واسه بچه های مردم و میره کاسه ی گدائی می گیره دستش جلوی تک و توک والدین ثروتمند مدرسه واسه کمک مالی ، بعدش پشیمون که اصلا چرا اینکارو کرد و دل سوزوند واسه بچه ها و رفت گدائی جماعت پست پول پرست
.
یه دقیقه خون جلوی چشماش رو می گیره و بچه ی کلاس پنجمی رو می گیره زیر مشت و لگد که آدمش کنه بخاطر اینکه به یه بچه ی کوچیکتر دیگه تجاوز کرده ، بعد میره تو برزخ که اصلا به تو چه که خواستی آدمش بکنی و تو سر پیازی یا ته پیاز...
.
داستان مدیر مدرسه ، که اینقدر تو برزخ "لاقیدی یا دغدغه مندی" رفت و اومد که آخرش کم اورد و عطای مدیریت و معلمی رو به لقاش بخشید و استعفا داد و رفت که رفت...
.
.
ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد ، ورق بزنید
.
.
مدیر مدرسه
جلال آل احمد
انتشارات فردوس
.
.
#مدیر_مدرسه #جلال_آل_احمد #انتشارات_فردوس #کتاب #کتابدونی #کتابدوست #معرفی_کتاب #کتابسرا #کتاب_خوب #رمان
.
#ketabehmim #ketabehmim_modiremadrese #ketabehmim_jalalalahmad #jalalalahmad
آل احمد : مدیر مدرسه ی من ، سخت با اعتناست و کلافه . . داستان ، داستان معلمیه که بعد از ده سال دیگه نخواست معلم باشه و تحملشو نداشت و خواست مدیر مدرسه بشه... که شد . شد مدیر یه دبستان شش کلاسه ی دورافتاده وسط بیابون ناکجاآباد ایران قبل از سال سی و هفت و یه مدرسه ی نوساز و دور تا دورش بیابون و دویست و سی و پنج تا بچه ی قد و نیم قد و نه آب خوردنی درست و حسابی و نه دستشوئی های درست و درمون و نه بخاری های جالب... . بودجه های نصفه و نیمه و شش هفت تا معلم ، اکثرشون مردای جوون و عزب و هر کدومشون با یه شخصیت و آرزوها و مشکلات و دغدغه ها و خصوصیات بد و خوب... و یه ناظم و دو تا فراش کج و کوله و تموم... به قول خودش "تو اگه مردی ، عرضه داشته باش و مدیر همین مدرسه هم بشو" . . کتابی که شصت سال پیش ، سال سی و هفت خورشیدی ، نوشته شده و روایت مردیه که نمی تونه بی اعتنا باشه... که نمی تونه همرنگ جماعت و جامعه باشه... که اگه دیر اومدن صبح معلما رو ببینه ، رشوه خواستن اهالی فرهنگ ؛ آموزش و پرورش ، رو ببینه ، کتک خوردن و فلک شدن یه بچه از ناظم یا معلم رو ببینه ، غم و رنج یه معلم و مشکلاتش و حقوق کمش رو ببینه ، یخ بستن تن و بدن بچه های نصفه نیمه رو تو کلاسای درس بدون بخاری یا تو راه مدرسه ببینه ، نمی تونه خودخوری نکنه و اعتراضی نداشته باشه ... نمی تونه فیس و افاده های والدین ثروتمند یا سرخوردگی والدین فقیر رو ببینه و ذهنش بهم نریزه. که نمی تونه بی تفاوت باشه ، که همش گیر کرده تو برزخ "بی رگ بودن یا غیرتمند بودن" . یه دقیقه دل می سوزونه واسه بچه های مردم و میره کاسه ی گدائی می گیره دستش جلوی تک و توک والدین ثروتمند مدرسه واسه کمک مالی ، بعدش پشیمون که اصلا چرا اینکارو کرد و دل سوزوند واسه بچه ها و رفت گدائی جماعت پست پول پرست . یه دقیقه خون جلوی چشماش رو می گیره و بچه ی کلاس پنجمی رو می گیره زیر مشت و لگد که آدمش کنه بخاطر اینکه به یه بچه ی کوچیکتر دیگه تجاوز کرده ، بعد میره تو برزخ که اصلا به تو چه که خواستی آدمش بکنی و تو سر پیازی یا ته پیاز... . داستان مدیر مدرسه ، که اینقدر تو برزخ "لاقیدی یا دغدغه مندی" رفت و اومد که آخرش کم اورد و عطای مدیریت و معلمی رو به لقاش بخشید و استعفا داد و رفت که رفت... . . ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد ، ورق بزنید . . مدیر مدرسه جلال آل احمد انتشارات فردوس . . #مدیر_مدرسه  #جلال_آل_احمد  #انتشارات_فردوس  #کتاب  #کتابدونی  #کتابدوست  #معرفی_کتاب  #کتابسرا  #کتاب_خوب  #رمان  . #ketabehmim  #ketabehmim_modiremadrese  #ketabehmim_jalalalahmad  #jalalalahmad 
آیا در زندگی شکست خورده اید؟ لااقل در مرگتان موفق باشید.
.
.
تصور کن این دنیا رو ، تو داغون ترین شکل ممکن ، پر از خشونت و فساد و تجاوز و آلودگی زیستی و جنگ و قحطی و سیاهی و غم ...
و غم . و غم . و غم
تو این مغازه ، مغازه ی خودکشی ، میان و به انتخاب انسان ها ، هر چند اشتباه ، احترام میزارن ... خانواده ی تواچ ، صاحبان مغازه ، هر وسیله ای رو که واسه رهایی از این کثافت دونی ای که اسمشو گذاشتیم دنیا ، نیازه رو ،می فروشن... از انواع سم ها و تفنگ ها و شمشیر های هاراگیری و تیغ های کزاز آلود رگ زنی و وزنه های غرق کننده در آب و خوراکی های بلعیدنی و پودر های استشمامی مسموم و گیاه ها و جونورای سمی و ...
.
تو دنیایی که سالی صد و پنجاه هزار تا خودکشی انجام میشه و فقط دوازده هزارتاش منجر به مرگ میشه و نتیجه اش صد و سی و هشت هزار تا آدم علیل و از کار افتاده ی حاصل از خودکشی ناموفق ، به این مغازه احتیاجه واسه اطمینان از موفقیت خودکشی ...
.
تو این دنیا ، دنیای خودکشی ، موقع تولد بهت نمی گن "تبریک عزیزم ، یه سال بزرگتر شدی" ، می گن "تبریک عزیزم ، یه سال از عمرت کم شد"
اینجا سر در مغازه هاشون می نویسن "بعلت عزاداری باز است"
اینجا موقع وداع نمی گن "به امید دیدار" یا "به زودی می بینمت" ، فقط می گن "مرگ پشت و پناهت"
.
تا اینکه پای آلن میاد وسط ؛ پسر کوچیک خانواده ، که تو غمگین ترین مسائل هم ، روزنه ای واسه شادی و سرزندگی و امید به زندگی می بینه و از لحظه ی تولد ، با شاد بودن و ماه بودن اش ، می جنگه با خانوادش و شهرش ، تا اینکه بلاخره اونا رو تغییر میده و از طریق اونا ؛ خانوادش ، همه ی کسانی که واسه خودکشی به مغازه میان رو خوشحال می کنه و با امید ، جامعه رو تغییر میده در حد توانش و رسالتش رو انجام...
.
تا اون دو خط لعنتی آخر کتاب ، که بهت زده ات می کنه که این آلن کی بود واقعا ؟؟؟ چه بزرگمرد کوچیکی بود ... یه مبارز واقعی.
.
اون دو خط لعنتی آخر کتاب ، مغازه ی خودکشی رو از یه داستان معمولی فراموش شدنی ، به یه داستان فوق العاده تفکر برانگیز و فراموش ناشدنی تغییر داد ... به شخصه ، تا بحال دو خط آخر هیچ رمانی نتونسته بود اینطوری بازی رو برام تغییر بده و محکم بکوبه تنم رو به زمین ...حیف.
.
.
ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید
.
.
مغازه ی خودکشی
ژان تولی
احسان کرم ویسی ، نشر چشمه
.
.
#مغازه_خودکشی #ژان_تولی #احسان_کرم_ویسی #نشر_چشمه #امید #کتاب #کتاب_خوب #کتابدونی #معرفی_کتاب #رمان
.
#ketabehmim #ketabehmim_lemagasindessuicides #ketabehmim_jeanteule #lemagasindessuicides #jeanteulé
آیا در زندگی شکست خورده اید؟ لااقل در مرگتان موفق باشید. . . تصور کن این دنیا رو ، تو داغون ترین شکل ممکن ، پر از خشونت و فساد و تجاوز و آلودگی زیستی و جنگ و قحطی و سیاهی و غم ... و غم . و غم . و غم تو این مغازه ، مغازه ی خودکشی ، میان و به انتخاب انسان ها ، هر چند اشتباه ، احترام میزارن ... خانواده ی تواچ ، صاحبان مغازه ، هر وسیله ای رو که واسه رهایی از این کثافت دونی ای که اسمشو گذاشتیم دنیا ، نیازه رو ،می فروشن... از انواع سم ها و تفنگ ها و شمشیر های هاراگیری و تیغ های کزاز آلود رگ زنی و وزنه های غرق کننده در آب و خوراکی های بلعیدنی و پودر های استشمامی مسموم و گیاه ها و جونورای سمی و ... . تو دنیایی که سالی صد و پنجاه هزار تا خودکشی انجام میشه و فقط دوازده هزارتاش منجر به مرگ میشه و نتیجه اش صد و سی و هشت هزار تا آدم علیل و از کار افتاده ی حاصل از خودکشی ناموفق ، به این مغازه احتیاجه واسه اطمینان از موفقیت خودکشی ... . تو این دنیا ، دنیای خودکشی ، موقع تولد بهت نمی گن "تبریک عزیزم ، یه سال بزرگتر شدی" ، می گن "تبریک عزیزم ، یه سال از عمرت کم شد" اینجا سر در مغازه هاشون می نویسن "بعلت عزاداری باز است" اینجا موقع وداع نمی گن "به امید دیدار" یا "به زودی می بینمت" ، فقط می گن "مرگ پشت و پناهت" . تا اینکه پای آلن میاد وسط ؛ پسر کوچیک خانواده ، که تو غمگین ترین مسائل هم ، روزنه ای واسه شادی و سرزندگی و امید به زندگی می بینه و از لحظه ی تولد ، با شاد بودن و ماه بودن اش ، می جنگه با خانوادش و شهرش ، تا اینکه بلاخره اونا رو تغییر میده و از طریق اونا ؛ خانوادش ، همه ی کسانی که واسه خودکشی به مغازه میان رو خوشحال می کنه و با امید ، جامعه رو تغییر میده در حد توانش و رسالتش رو انجام... . تا اون دو خط لعنتی آخر کتاب ، که بهت زده ات می کنه که این آلن کی بود واقعا ؟؟؟ چه بزرگمرد کوچیکی بود ... یه مبارز واقعی. . اون دو خط لعنتی آخر کتاب ، مغازه ی خودکشی رو از یه داستان معمولی فراموش شدنی ، به یه داستان فوق العاده تفکر برانگیز و فراموش ناشدنی تغییر داد ... به شخصه ، تا بحال دو خط آخر هیچ رمانی نتونسته بود اینطوری بازی رو برام تغییر بده و محکم بکوبه تنم رو به زمین ...حیف. . . ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید . . مغازه ی خودکشی ژان تولی احسان کرم ویسی ، نشر چشمه . . #مغازه_خودکشی  #ژان_تولی  #احسان_کرم_ویسی  #نشر_چشمه  #امید  #کتاب  #کتاب_خوب  #کتابدونی  #معرفی_کتاب  #رمان  . #ketabehmim  #ketabehmim_lemagasindessuicides  #ketabehmim_jeanteule  #lemagasindessuicides  #jeanteulé 
بله ، رسم روزگار چنین است
.
.
به قول راست کول ، تو سریال کارآگاه حقیقی : "یه بابائی یه زمانی بهم گفت که زمان مثل یه دایره می مونه ، هر چیزی که انجام دادی یا تو آینده انجام خواهی داد ، قراره باز هم اتفاق بیفته و انجامشون بدی ، دوباره و دوباره ...
.
می دونین ، من ؛ بیلی پیل گریم ، از اهالی سیاره ی ترالفامادور یاد گرفتم که اصلا چیزی به اسم زمان به اون معنای عامیانه اش وجود نداره ... موجودی که مرده ، همین الان تو بخش دیگه ای از زمان ، زنده اس و داره زندگی می کنه ...
.
همه ی اون صد و سی و چهار هزار نفری که تو شهر درسدن آلمان ، تو ماه های آخر جنگ دوم جهانی ، با بمبارون بی وقفه ی متفقین ؛ آمریکا و بریتانیا ، کشته شدن ، تو بخش دیگه ای از زمان ، هنوز زنده ان و دارن زندگی می کنن ...
.
 صد و سی و چهار هزار نفر ، بیشتر از کشتار مردم هیروشیما با بمب اتم یا قتل عام مردم توکیو با بمبارون تو جنگ دوم جهانی ، توسط آمریکا ... فقط به این دلیل که آمریکا و انگلیس ادعا کردن که این شهر ، پر از کارخونه هائی یه که پشتیبان صنعتی آلمان محسوب میشن ، در حالیکه اصلا همچین چیزی واقعیت نداشت و در نهایت ، درسدن و کشتار دسته جمعی مردمش ، شد مثالی از جنایت های جنگی و کشتار های غیر نظامی ها توسط متفقین ، در جنگ دوم .
.
من با توانایی ناخواسته ی سفر تو بخش های مختلف زمان و زندگیم ، لحظه ای در حال شپش زدائی شدن هستم در جنگ دوم جهانی ، لحظه ای بعد تو میانسالی و عروسی دخترم ، بعد ناگهان چشم باز می کنم و تو میانسالیم در حال کار تو عینک فروشیم هستم ، یهو میرم تو زمان اسارتم تو سیاره ی ترالفامادور ، لحظه ای تو موشک بارون درسدن ، لحظه ای در حال جمع آوری اجساد ذغال شده تو آلمان و ...
زمان برای من کاملا چند پاره شده و من حتی از لحظه ی مرگ خودم هم ، مطلع بودم .
بله ، رسم روزگار چنین است
.
داستانی با مایه های ضد جنگ ، غیر خطی بودن زمان و انتزاعی بودن مفهومش ، سفر در زمان ، مرگ ، تخیل ، فضائی ها ، جنگ دوم جهانی و جنایات جنگی متفقین ؛ آمریکا و بریتانیا ...
.
.
ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید
.
.
سلاخ خانه ی شماره ی پنج
کورت ونه گات 
علی اصغر بهرامی،انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
.
.
#سلاخ_خانه_شماره_پنج #کورت_ونه_گات #علی_اصغر_بهرامی #جنگ_جهانی_دوم #متفقین #جنایات_جنگی #ضد_جنگ #درسدن #زمان #مرگ #کارآگاه_حقیقی #راست_کول #کتاب #کتاب_خوب #معرفی_کتاب #رمان #کتابدونی
.
#ketabehmim #ketabehmim_slaughterhousefive #ketabehmim_kurtvonnegut #slaughterhousefive #kurtvonnegut #time #truedetective #worldwar2
بله ، رسم روزگار چنین است . . به قول راست کول ، تو سریال کارآگاه حقیقی : "یه بابائی یه زمانی بهم گفت که زمان مثل یه دایره می مونه ، هر چیزی که انجام دادی یا تو آینده انجام خواهی داد ، قراره باز هم اتفاق بیفته و انجامشون بدی ، دوباره و دوباره ... . می دونین ، من ؛ بیلی پیل گریم ، از اهالی سیاره ی ترالفامادور یاد گرفتم که اصلا چیزی به اسم زمان به اون معنای عامیانه اش وجود نداره ... موجودی که مرده ، همین الان تو بخش دیگه ای از زمان ، زنده اس و داره زندگی می کنه ... . همه ی اون صد و سی و چهار هزار نفری که تو شهر درسدن آلمان ، تو ماه های آخر جنگ دوم جهانی ، با بمبارون بی وقفه ی متفقین ؛ آمریکا و بریتانیا ، کشته شدن ، تو بخش دیگه ای از زمان ، هنوز زنده ان و دارن زندگی می کنن ... . صد و سی و چهار هزار نفر ، بیشتر از کشتار مردم هیروشیما با بمب اتم یا قتل عام مردم توکیو با بمبارون تو جنگ دوم جهانی ، توسط آمریکا ... فقط به این دلیل که آمریکا و انگلیس ادعا کردن که این شهر ، پر از کارخونه هائی یه که پشتیبان صنعتی آلمان محسوب میشن ، در حالیکه اصلا همچین چیزی واقعیت نداشت و در نهایت ، درسدن و کشتار دسته جمعی مردمش ، شد مثالی از جنایت های جنگی و کشتار های غیر نظامی ها توسط متفقین ، در جنگ دوم . . من با توانایی ناخواسته ی سفر تو بخش های مختلف زمان و زندگیم ، لحظه ای در حال شپش زدائی شدن هستم در جنگ دوم جهانی ، لحظه ای بعد تو میانسالی و عروسی دخترم ، بعد ناگهان چشم باز می کنم و تو میانسالیم در حال کار تو عینک فروشیم هستم ، یهو میرم تو زمان اسارتم تو سیاره ی ترالفامادور ، لحظه ای تو موشک بارون درسدن ، لحظه ای در حال جمع آوری اجساد ذغال شده تو آلمان و ... زمان برای من کاملا چند پاره شده و من حتی از لحظه ی مرگ خودم هم ، مطلع بودم . بله ، رسم روزگار چنین است . داستانی با مایه های ضد جنگ ، غیر خطی بودن زمان و انتزاعی بودن مفهومش ، سفر در زمان ، مرگ ، تخیل ، فضائی ها ، جنگ دوم جهانی و جنایات جنگی متفقین ؛ آمریکا و بریتانیا ... . . ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید . . سلاخ خانه ی شماره ی پنج کورت ونه گات علی اصغر بهرامی،انتشارات روشنگران و مطالعات زنان . . #سلاخ_خانه_شماره_پنج  #کورت_ونه_گات  #علی_اصغر_بهرامی  #جنگ_جهانی_دوم  #متفقین  #جنایات_جنگی  #ضد_جنگ  #درسدن  #زمان  #مرگ  #کارآگاه_حقیقی  #راست_کول  #کتاب  #کتاب_خوب  #معرفی_کتاب  #رمان  #کتابدونی  . #ketabehmim  #ketabehmim_slaughterhousefive  #ketabehmim_kurtvonnegut  #slaughterhousefive  #kurtvonnegut  #time  #truedetective  #worldwar2 
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
.
.
.
سبیلاتو عشقه مرد !!!
سبیلاتو عشقه و اون ناز نگاه مردونتو ؛ آق حمید مصدق ، شاعر دلخواه ایرانی من
.
آدم خیره می مونه که آخه یه حقوقدان و این همه لطافت و شعر و شاعری ؟؟؟
از سبیلات خون می چکه و اما ، قلمت گلستان عشقه ... به این میگن جمع نقیضین .
.
شعرات تو شاعرای مرد معاصر ایران ، یه چیز دیگه اس ...
.
کوه استعداد یعنی اینکه تو بیست و دو سالگی منظومه ی درفش کاویان رو گفتی ... خیلی از ماها تو بیست و دو سالگی حرف زوری بلدیم بزنیم ، چه برسه به شعر ، چه برسه به همچین منظومه ای ...
.
با شعرات تو خیلی از برهه های زندگیم ، کندم از زمین ... رفتم آسمون ، رفتم بهشت.
می خوامت آق حمید ، می خوامت ...
تو ماهی و یه دونه ای و معنای شاعری هستی و معنای مهر و وفا و شاعر چشم خمار و اشعار ناب... یکی از پایه های شعر نو بودی ...
ستون بودی و هستی واسه کاخ شعر نو .
.
دوستت دارم آقای حمید مصدق ، روحت شاد ،که شاد کردی روحمو بارها با شعرات .
.
.

نه شعر برگزیده از حمید مصدق بصورت تایپ شده در صفحات بعد،ورق بزنید.
.
.
مجموعه اشعار حمید مصدق
حمید مصدق
انتشارات نگاه
.
.
#مجموعه_اشعار_حمید_مصدق #حمید_مصدق #انتشارات_نگاه #شعر #شعر_نو #شعر_عاشقانه #شعر_معاصر #عشق #کتاب #کتاب_خوب #معرفی_کتاب #عشق_کتاب #کتاب_بخوانیم #کتابخوار #کتابدوست #کتابدونی #کتابخوانی #کتاب_خوب_بخوانیم #پیشنهاد_کتاب #کتابسرا #کرم_کتاب .
.
#ketabehmim #ketabehmim_hamidmosadegh #negahpub
تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من . . . سبیلاتو عشقه مرد !!! سبیلاتو عشقه و اون ناز نگاه مردونتو ؛ آق حمید مصدق ، شاعر دلخواه ایرانی من . آدم خیره می مونه که آخه یه حقوقدان و این همه لطافت و شعر و شاعری ؟؟؟ از سبیلات خون می چکه و اما ، قلمت گلستان عشقه ... به این میگن جمع نقیضین . . شعرات تو شاعرای مرد معاصر ایران ، یه چیز دیگه اس ... . کوه استعداد یعنی اینکه تو بیست و دو سالگی منظومه ی درفش کاویان رو گفتی ... خیلی از ماها تو بیست و دو سالگی حرف زوری بلدیم بزنیم ، چه برسه به شعر ، چه برسه به همچین منظومه ای ... . با شعرات تو خیلی از برهه های زندگیم ، کندم از زمین ... رفتم آسمون ، رفتم بهشت. می خوامت آق حمید ، می خوامت ... تو ماهی و یه دونه ای و معنای شاعری هستی و معنای مهر و وفا و شاعر چشم خمار و اشعار ناب... یکی از پایه های شعر نو بودی ... ستون بودی و هستی واسه کاخ شعر نو . . دوستت دارم آقای حمید مصدق ، روحت شاد ،که شاد کردی روحمو بارها با شعرات . . . نه شعر برگزیده از حمید مصدق بصورت تایپ شده در صفحات بعد،ورق بزنید. . . مجموعه اشعار حمید مصدق حمید مصدق انتشارات نگاه . . #مجموعه_اشعار_حمید_مصدق  #حمید_مصدق  #انتشارات_نگاه  #شعر  #شعر_نو  #شعر_عاشقانه  #شعر_معاصر  #عشق  #کتاب  #کتاب_خوب  #معرفی_کتاب  #عشق_کتاب  #کتاب_بخوانیم  #کتابخوار  #کتابدوست  #کتابدونی  #کتابخوانی  #کتاب_خوب_بخوانیم  #پیشنهاد_کتاب  #کتابسرا  #کرم_کتاب  . . #ketabehmim  #ketabehmim_hamidmosadegh  #negahpub 
روح جهان از عشق سرشته شده است
.
.
این داستان عزیز ، به روح و روانتون انرژی میده و قوت قلب ، که بی خیال زندگی همراه با ترس از شکست و خو کردن به داشته های فعلیتون بشین.
که در نهایت ، برین سراغ افسانه ی شخصی خودتون تو زندگی ...
که بفهمین واسه طی طریق منتهی به افسانه و هدف و آرزوی زندگیتون ، چند تا مطلب مهمه :
.
اینکه وقتی پا گذاشتین تو راه ، همه ی دنیا و مافیهاش ، در جهت رسیدن به مقصدتون همراهی تون می کنن ...
.
اینکه ترس از شکست ، بزرگترین دشمن شماست تو راه نیل به آرزوتون ...
.
و اینکه حرکت کردن و تلاش کردن و اقدام رو شروع کردن واسه رسیدن به این افسانه ی شخصی ، خیلی مهمه ...
.
یه داستان کلاسیک ، مثل داستانای هزار و یکشب ، از چوپانی که شرایط نسبتا مناسب و با ثبات اش رو رها کرد و دلشو زد به دریا ، تا بره به سمت آرزوهاش و هدف و عشقش تو زندگی ...
.
تو راه رسیدن به هدفش ، بارها نزدیک بود به شرایط خوبی که واسش وجود داشت خو بکنه و راضی بشه به داشته هاش و بی خیال افسانه ی شخصیش بشه ، تا اینکه در نهایت به این درک رسید که داشته های فعلیش ، چند سال بعد هم قابل بدست اومدنه و اما اگه الان بی خیال آرزوهاش بشه ، چند سال بعد دیگه نمیتونه بهشون برسه و اینطوری تا آخر عمر ، خودشو نمی بخشه .
.
پس به تلاشش ادامه داد و خیلی هم سختی ها کشید اما بی خیال نشد و همه ی کائنات و دنیا و مافیهاش هم کمکش کردن ... آخرش هم رسید ، رسید به آرزو و افسانه ی شخصیش.
.
و چه زیبا که در نهایت فهمید اون گنج عظیم ، تو همونجائی مدفون بود که در آغاز راه و زمان چوپانی اش ، شروع کرد مسیر رو ازش ...
یعنی این همه سختی ها و تلاش ها و طی طریق ها ، هم روحی و هم مکانی ، لازم بود تا استحقاق اون گنج رو پیدا کنه و اگه همون آغاز راه به گنج می رسید و این همه اتفاق واسش پیش نمیومد ، گنج واقعی رو بدست نمی آورد ...
.
پس جنگیدن و تلاش کردن در راه این گنج ؛ افسانه ی شخصی ، باعث ارزش واقعی اش شد و به نظرم ، گنج اصلی اصلا سکه ها نبودن ، بلکه فهم و درکی بود که تو این طی طریق بدست آورد و به انسان دیگه ای تبدیل شد. .
.
ادامه ی نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید.
.
.
کیمیاگر
پائولو کوئلیو
آرش حجازی،نشر کاروان
.
#کیمیاگر #پائولو_کوئیلو #آرش_حجازی #نشر_کاروان #افسانه_شخصی #مولانا #کتاب #کتاب_خوب #معرفی_کتاب #رمان #عشق_کتاب #کتاب_بخوانیم #کتابخوار #کتابدوست #کتابدونی #کتابخوانی #کتاب_خوب_بخوانیم #پیشنهاد_کتاب #کتاب_رمان #کتابسرا #کرم_کتاب
.
#ketabehmim #ketabehmim_oalquimiata #ketabehmim_paulocoelho #oalquimista #paulocoelho
روح جهان از عشق سرشته شده است . . این داستان عزیز ، به روح و روانتون انرژی میده و قوت قلب ، که بی خیال زندگی همراه با ترس از شکست و خو کردن به داشته های فعلیتون بشین. که در نهایت ، برین سراغ افسانه ی شخصی خودتون تو زندگی ... که بفهمین واسه طی طریق منتهی به افسانه و هدف و آرزوی زندگیتون ، چند تا مطلب مهمه : . اینکه وقتی پا گذاشتین تو راه ، همه ی دنیا و مافیهاش ، در جهت رسیدن به مقصدتون همراهی تون می کنن ... . اینکه ترس از شکست ، بزرگترین دشمن شماست تو راه نیل به آرزوتون ... . و اینکه حرکت کردن و تلاش کردن و اقدام رو شروع کردن واسه رسیدن به این افسانه ی شخصی ، خیلی مهمه ... . یه داستان کلاسیک ، مثل داستانای هزار و یکشب ، از چوپانی که شرایط نسبتا مناسب و با ثبات اش رو رها کرد و دلشو زد به دریا ، تا بره به سمت آرزوهاش و هدف و عشقش تو زندگی ... . تو راه رسیدن به هدفش ، بارها نزدیک بود به شرایط خوبی که واسش وجود داشت خو بکنه و راضی بشه به داشته هاش و بی خیال افسانه ی شخصیش بشه ، تا اینکه در نهایت به این درک رسید که داشته های فعلیش ، چند سال بعد هم قابل بدست اومدنه و اما اگه الان بی خیال آرزوهاش بشه ، چند سال بعد دیگه نمیتونه بهشون برسه و اینطوری تا آخر عمر ، خودشو نمی بخشه . . پس به تلاشش ادامه داد و خیلی هم سختی ها کشید اما بی خیال نشد و همه ی کائنات و دنیا و مافیهاش هم کمکش کردن ... آخرش هم رسید ، رسید به آرزو و افسانه ی شخصیش. . و چه زیبا که در نهایت فهمید اون گنج عظیم ، تو همونجائی مدفون بود که در آغاز راه و زمان چوپانی اش ، شروع کرد مسیر رو ازش ... یعنی این همه سختی ها و تلاش ها و طی طریق ها ، هم روحی و هم مکانی ، لازم بود تا استحقاق اون گنج رو پیدا کنه و اگه همون آغاز راه به گنج می رسید و این همه اتفاق واسش پیش نمیومد ، گنج واقعی رو بدست نمی آورد ... . پس جنگیدن و تلاش کردن در راه این گنج ؛ افسانه ی شخصی ، باعث ارزش واقعی اش شد و به نظرم ، گنج اصلی اصلا سکه ها نبودن ، بلکه فهم و درکی بود که تو این طی طریق بدست آورد و به انسان دیگه ای تبدیل شد. . . ادامه ی نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید. . . کیمیاگر پائولو کوئلیو آرش حجازی،نشر کاروان . #کیمیاگر  #پائولو_کوئیلو  #آرش_حجازی  #نشر_کاروان  #افسانه_شخصی  #مولانا  #کتاب  #کتاب_خوب  #معرفی_کتاب  #رمان  #عشق_کتاب  #کتاب_بخوانیم  #کتابخوار  #کتابدوست  #کتابدونی  #کتابخوانی  #کتاب_خوب_بخوانیم  #پیشنهاد_کتاب  #کتاب_رمان  #کتابسرا  #کرم_کتاب  . #ketabehmim  #ketabehmim_oalquimiata  #ketabehmim_paulocoelho  #oalquimista  #paulocoelho 
مجنونان اقیانوس عشق به زنان
.
.
اینجا ، همه رو عشق به این حال و روز انداخته...
اینجا ، صحرای محشر مردائیه که بخاطر عشقشون ، در هم شکسته شدن...
اینجا ، جنس زن ، این آفرینش محشر خدا ، و عشق به این موجود بهشتی ، و از دست دادن اون عشق ؛ اون زن معرکه ، حرف اول و آخر رو می زنه ...
.
تو این تیمارستان ، به هر مرد نازنینی که نزدیک بشی ، به هر کدوم از این مردای عاشق که نزدیک بشی ، می بینی که از دست دادن زنشون ، عشقشون ، همدمشون ، مادرشون ، تو یه کلام خلاصه کنم ، از دست دادن خداوندگارشون ، باعث شده غرق بشن ... غرق غم .
.
داستان مردائی که جامعه ی احمق ، شاید بهشون بگه دیوونه و مشکل دار و مریض و افسرده ، اما از هزاران هزار در ظاهر سالم تو اون جامعه ، سالمترن اینها ...
.
یکی زنش ، عشقش ، سه روز بعد از زایمان و بدنیا اوردن یه دختر مرده ، مرده ،، یکی زنش بهش خیانت کرده و اما ،هنوز عاشقشه اون مرد ،، یکی هیچوقت به عشقش نرسیده ،،یکی زدن زنشو ، عشقشو ، کشتن و حالا خودشو غرق کرده تو مستی ...
.
اینجا سمفونی مردگانه ... جامعه به اینا میگه مرده ...
به نظر من اما ، گوهر عشق اونقدر قیمتیه که حتی اگه دیوونه و افسرده هم باشی ، اما این گوهر رو داشته باشی ، سگت شرف داره به همه ی اون مردمان بی عشق در ظاهر سالم و سر حال بیرون ...
و نه تنها نمرده ای ، بلکه زنده ترین خلق خدائی ... چون عاشقی .
.
.ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید.
.
.
من گنجشک نیستم
مصطفی مستور
نشر مرکز
.

#من_گنجشک_نیستم #مصطفی_مستور #نشر_مرکز #تیمارستان #افسردگی #عشق #کتاب #کتاب_خوب #معرفی_کتاب #رمان #عشق_کتاب #کتاب_بخوانیم #کتابخوار #کتابدوست #کتابدونی #کتابخوانی #کتاب_خوب_بخوانیم #پیشنهاد_کتاب #کتاب_رمان #کتابسرا #کرم_کتاب
.
#ketabehmim #ketabehmim_imnotasparrow #ketabehmim_mostafamastoor #imnotasparrow #mostafamastoor
مجنونان اقیانوس عشق به زنان . . اینجا ، همه رو عشق به این حال و روز انداخته... اینجا ، صحرای محشر مردائیه که بخاطر عشقشون ، در هم شکسته شدن... اینجا ، جنس زن ، این آفرینش محشر خدا ، و عشق به این موجود بهشتی ، و از دست دادن اون عشق ؛ اون زن معرکه ، حرف اول و آخر رو می زنه ... . تو این تیمارستان ، به هر مرد نازنینی که نزدیک بشی ، به هر کدوم از این مردای عاشق که نزدیک بشی ، می بینی که از دست دادن زنشون ، عشقشون ، همدمشون ، مادرشون ، تو یه کلام خلاصه کنم ، از دست دادن خداوندگارشون ، باعث شده غرق بشن ... غرق غم . . داستان مردائی که جامعه ی احمق ، شاید بهشون بگه دیوونه و مشکل دار و مریض و افسرده ، اما از هزاران هزار در ظاهر سالم تو اون جامعه ، سالمترن اینها ... . یکی زنش ، عشقش ، سه روز بعد از زایمان و بدنیا اوردن یه دختر مرده ، مرده ،، یکی زنش بهش خیانت کرده و اما ،هنوز عاشقشه اون مرد ،، یکی هیچوقت به عشقش نرسیده ،،یکی زدن زنشو ، عشقشو ، کشتن و حالا خودشو غرق کرده تو مستی ... . اینجا سمفونی مردگانه ... جامعه به اینا میگه مرده ... به نظر من اما ، گوهر عشق اونقدر قیمتیه که حتی اگه دیوونه و افسرده هم باشی ، اما این گوهر رو داشته باشی ، سگت شرف داره به همه ی اون مردمان بی عشق در ظاهر سالم و سر حال بیرون ... و نه تنها نمرده ای ، بلکه زنده ترین خلق خدائی ... چون عاشقی . . .ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید. . . من گنجشک نیستم مصطفی مستور نشر مرکز . #من_گنجشک_نیستم  #مصطفی_مستور  #نشر_مرکز  #تیمارستان  #افسردگی  #عشق  #کتاب  #کتاب_خوب  #معرفی_کتاب  #رمان  #عشق_کتاب  #کتاب_بخوانیم  #کتابخوار  #کتابدوست  #کتابدونی  #کتابخوانی  #کتاب_خوب_بخوانیم  #پیشنهاد_کتاب  #کتاب_رمان  #کتابسرا  #کرم_کتاب  . #ketabehmim  #ketabehmim_imnotasparrow  #ketabehmim_mostafamastoor  #imnotasparrow  #mostafamastoor 
جوونای عین دسته گلی که پرپر شدن
.
.
با خوندن این کتاب ، جسم و روحت وسط جنگه ... وسطه وسط میدون جنگ و توپ و خمپاره و گاز سمی و بدنای تیکه پاره شده ...
.
سرگذشت اون پسرای آلمانی در ظاهر و پیرمرد های آلمانی در باطن ، که تو هجده نوزده سالگی ، تو سال آخر دبیرستان ، تو زمان جنگ اول جهانی ، با حرفها و شعار های تهییج کننده ی معلمشون در مورد عظمت وطن پرستی و روح میهن پرستی ، کله هاشون عین بادکنک پر شد و باد کرد و راهی اون جنگی شدن که هیچکس ازش مثل روز اول برنگشت خونه...
.
رفتن تو اون جنگ مسخره که به قول خودشون ، یه سری آوم نشسته بودن پشت یه سری میز و تصمیم گرفته بودن که چند تا کشور ، دشمن همدیگه ان و به همین سادگی ، به آتیش کشیدن زندگی میلیون ها انسان رو ...
.
هیچ جا بهتر از این کتاب و از نگاه پل بایمر ، مفهوم گازهای سمی ، مفهوم سرنیزه رو تو شکم دشمن فرو کردن و تو سینه و دنده ها فرو نکردن ، مفهوم توجه به صدای خمپاره واسه دراز کشیدن یا صاف و بی حرکت ایستادن ، مفهوم پیر شدن و عوض شدن یه سری جوون تو جنگ ، مفهوم بی ارزشی و پوچی جنگ های تهاجمی و کشورگشایانه ، مفهوم لوبیا خوردن تو یغلاوی و ارزش یه سیگار تو میدون جنگ ، مفهوم تیکه پاره شدن گوشت و پوست و استخون آدما و همچنین ، رفاقت بین آدما در مواجهه با مرگ رو ندیدم و حس نکردم...
.
هر چی تو کتاب میری جلوتر ، یکی از این رفیق ها و پسرهای سال آخر دبیرستان کشته میشه و جمعشون هی کوچیک و کوچیکتر ، تا آخر کتاب که بلاخره خود پل بایمر هم کشته میشه و به همین راحتی ، کل یه کلاس جوون عین دسته ی گل ، هنوز مزه ی زندگی رو نچشیده ، نیست و نابود میشن...
.
خیلی ماهه و خیلی تلخ این کتاب ، دیدن دشمنی جوونایی که اگه جنگی نبود ، احتمالا دوست هم بودن . دیدن جوونایی که همشون احتمالا تو خونه زنی یا مادری یا برادری و خواهری و پدری دارن که چشم انتظارشونه ، اما در نهایت کشته میشن ، خیلی تلخه ...
.
ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد ، ورق بزنید
.
.
در غرب خبری نیست
اریش ماریا رمارک
سیروس تاجبخش،نشر ناهید
.
.
#در_غرب_خبری_نیست #اریش_ماریا_رمارک #سیروس_تاجبخش #انتشارات_ناهید #جنگ #ضد_جنگ #کتاب #کتاب_خوب #معرفی_کتاب #رمان #عشق_کتاب #کتاب_بخوانیم #کتابخوار #کتابدوست #کتابدونی #کتابخوانی #پیشنهاد_کتاب #کتاب_رمان #کتابسرا #کرم_کتاب #کتاب_خوب_بخوانیم
.
#ketabehmim #ketabehmim_allquietonthewesternfront #ketabehmim_erichmariaremarque #allquietonthewesternfront #erichmariaremarque #war #worldwar2
جوونای عین دسته گلی که پرپر شدن . . با خوندن این کتاب ، جسم و روحت وسط جنگه ... وسطه وسط میدون جنگ و توپ و خمپاره و گاز سمی و بدنای تیکه پاره شده ... . سرگذشت اون پسرای آلمانی در ظاهر و پیرمرد های آلمانی در باطن ، که تو هجده نوزده سالگی ، تو سال آخر دبیرستان ، تو زمان جنگ اول جهانی ، با حرفها و شعار های تهییج کننده ی معلمشون در مورد عظمت وطن پرستی و روح میهن پرستی ، کله هاشون عین بادکنک پر شد و باد کرد و راهی اون جنگی شدن که هیچکس ازش مثل روز اول برنگشت خونه... . رفتن تو اون جنگ مسخره که به قول خودشون ، یه سری آوم نشسته بودن پشت یه سری میز و تصمیم گرفته بودن که چند تا کشور ، دشمن همدیگه ان و به همین سادگی ، به آتیش کشیدن زندگی میلیون ها انسان رو ... . هیچ جا بهتر از این کتاب و از نگاه پل بایمر ، مفهوم گازهای سمی ، مفهوم سرنیزه رو تو شکم دشمن فرو کردن و تو سینه و دنده ها فرو نکردن ، مفهوم توجه به صدای خمپاره واسه دراز کشیدن یا صاف و بی حرکت ایستادن ، مفهوم پیر شدن و عوض شدن یه سری جوون تو جنگ ، مفهوم بی ارزشی و پوچی جنگ های تهاجمی و کشورگشایانه ، مفهوم لوبیا خوردن تو یغلاوی و ارزش یه سیگار تو میدون جنگ ، مفهوم تیکه پاره شدن گوشت و پوست و استخون آدما و همچنین ، رفاقت بین آدما در مواجهه با مرگ رو ندیدم و حس نکردم... . هر چی تو کتاب میری جلوتر ، یکی از این رفیق ها و پسرهای سال آخر دبیرستان کشته میشه و جمعشون هی کوچیک و کوچیکتر ، تا آخر کتاب که بلاخره خود پل بایمر هم کشته میشه و به همین راحتی ، کل یه کلاس جوون عین دسته ی گل ، هنوز مزه ی زندگی رو نچشیده ، نیست و نابود میشن... . خیلی ماهه و خیلی تلخ این کتاب ، دیدن دشمنی جوونایی که اگه جنگی نبود ، احتمالا دوست هم بودن . دیدن جوونایی که همشون احتمالا تو خونه زنی یا مادری یا برادری و خواهری و پدری دارن که چشم انتظارشونه ، اما در نهایت کشته میشن ، خیلی تلخه ... . ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد ، ورق بزنید . . در غرب خبری نیست اریش ماریا رمارک سیروس تاجبخش،نشر ناهید . . #در_غرب_خبری_نیست  #اریش_ماریا_رمارک  #سیروس_تاجبخش  #انتشارات_ناهید  #جنگ  #ضد_جنگ  #کتاب  #کتاب_خوب  #معرفی_کتاب  #رمان  #عشق_کتاب  #کتاب_بخوانیم  #کتابخوار  #کتابدوست  #کتابدونی  #کتابخوانی  #پیشنهاد_کتاب  #کتاب_رمان  #کتابسرا  #کرم_کتاب  #کتاب_خوب_بخوانیم  . #ketabehmim  #ketabehmim_allquietonthewesternfront  #ketabehmim_erichmariaremarque  #allquietonthewesternfront  #erichmariaremarque  #war  #worldwar2 
تنهایی پر هیاهو
.
.
سی و پنج سال است که او ؛ هانتا ؛ یک عاشق کتاب ، در کار کاغذ باطله است و تنهایی پر هیاهو ، قصه ی عاشقانه ی اوست . سی و پنج سال است که کتاب و کاغذ باطله خمیر می کند و این کار ، زندگی در کنار کتاب ها و خمیر کردن آنها در نهایت عشق و احترام و حسرت ، مایه ی بقای زندگی اوست ...
.
برو سمت این کتاب ، اگه می خوای بخونی از هانتا ، که تو یه زیرزمین ، سی و پنج ساله که کاغذهای باطله و یا کتاب های مغضوب حکومت رو توی دستگاه پرس می ریزه و خمیر می کنه اونا رو و بخاطر عشقی که به اونا داره ، بین هر عدل خمیر کتاب ، یه کتاب معروف حسرت برانگیز یا یه تابلوی نقاشی شاهکار هم جا میده...
.
مردی که هر روز ، کتاب هایی رو واسه خودش گلچین می کنه و میبره خونه اش و نجاتشون میده از مرگ و نیستی...
.
هزاران موش که لابلای کتاب های زیرزمین و کاغذ های باطله ای که تا سقفش رسیدن ، در حال زاد و ولدن و دسته دسته بین کتاب ها ، میرن تو کام دستگاه پرس و نابود میشن و هانتا در ترس از اینکه بلاخره یه روز به مجازات این عملش ، خودش هم لای کتاب ها مدفون بشه ،، که آخرش هم ، به سرنوشت همون موش ها ، قدم گذاشت تو طبله ی دستگاه پرس ، اما خودخواسته و واسه رهایی از این زندگی پرهیاهو .
.
مردی و روایت عشق و علاقه ی خالصانه اش ، به دخترک نازک اندام کولی که همه ی خواسته اش از دنیا ، خزیدن گوشه ی اتاق هانتا و روشن کردن آتیش اجاق و پختن یه غذای ساده واسه جفتشون بود و آخرش توسط نازی ها تو جنگ جهانی دوم کشته شد و هانتا تا آخر عمر تو حسرت دیدن دوباره اش موند .
.
مردی غریب ، که سی و پنج سال غرق کرد خودشو تو آبجو خوردن ، تا بتونه راحت تر بی عاطفه باشه و کتابها رو نیست و نابود کنه .
.
مردی که وقتی آخرش مجبورش کردن دور بشه از تنها مایه ی ادامه ی زندگیش ؛ یعنی کتاب ها و دستگاه پرس کاغذش و زیرزمین و کار سی و پنج سال اخیرش ، رفت تو آغوش معشوق مکانیکی اش ؛ دستگاه پرس ؛ کتاب مورد علاقه اش رو به سینه اش فشرد و دکمه ی دستگاه رو زد و هم فرجام موش ها شد...
.
و دیدن چهره ی دخترک نازک اندام کولی ، در زمان جان دادن .
.
و دیدن معشوق ، به هنگام مرگ .
.
.
ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید
.
.
تنهایی پر هیاهو
بهومیل هرابال
پرویز دوائی،نشر پارس کتاب

#تنهایی_پرهیاهو #بهومیل_هرابال #پرویز_دوائی #پارس_کتاب #پراگ #افسردگی #خودکشی #کتاب #کتاب_خوب #معرفی_کتاب #رمان
#عشق_کتاب #کتاب_بخوانیم #کتابخوار #کتابدوست #کتابدونی
.

#ketabehmim #ketabehmim_tooloudasolitude #ketabehmim_bohumilhrabal #tooloudasolitude #bohumilhrabal
تنهایی پر هیاهو . . سی و پنج سال است که او ؛ هانتا ؛ یک عاشق کتاب ، در کار کاغذ باطله است و تنهایی پر هیاهو ، قصه ی عاشقانه ی اوست . سی و پنج سال است که کتاب و کاغذ باطله خمیر می کند و این کار ، زندگی در کنار کتاب ها و خمیر کردن آنها در نهایت عشق و احترام و حسرت ، مایه ی بقای زندگی اوست ... . برو سمت این کتاب ، اگه می خوای بخونی از هانتا ، که تو یه زیرزمین ، سی و پنج ساله که کاغذهای باطله و یا کتاب های مغضوب حکومت رو توی دستگاه پرس می ریزه و خمیر می کنه اونا رو و بخاطر عشقی که به اونا داره ، بین هر عدل خمیر کتاب ، یه کتاب معروف حسرت برانگیز یا یه تابلوی نقاشی شاهکار هم جا میده... . مردی که هر روز ، کتاب هایی رو واسه خودش گلچین می کنه و میبره خونه اش و نجاتشون میده از مرگ و نیستی... . هزاران موش که لابلای کتاب های زیرزمین و کاغذ های باطله ای که تا سقفش رسیدن ، در حال زاد و ولدن و دسته دسته بین کتاب ها ، میرن تو کام دستگاه پرس و نابود میشن و هانتا در ترس از اینکه بلاخره یه روز به مجازات این عملش ، خودش هم لای کتاب ها مدفون بشه ،، که آخرش هم ، به سرنوشت همون موش ها ، قدم گذاشت تو طبله ی دستگاه پرس ، اما خودخواسته و واسه رهایی از این زندگی پرهیاهو . . مردی و روایت عشق و علاقه ی خالصانه اش ، به دخترک نازک اندام کولی که همه ی خواسته اش از دنیا ، خزیدن گوشه ی اتاق هانتا و روشن کردن آتیش اجاق و پختن یه غذای ساده واسه جفتشون بود و آخرش توسط نازی ها تو جنگ جهانی دوم کشته شد و هانتا تا آخر عمر تو حسرت دیدن دوباره اش موند . . مردی غریب ، که سی و پنج سال غرق کرد خودشو تو آبجو خوردن ، تا بتونه راحت تر بی عاطفه باشه و کتابها رو نیست و نابود کنه . . مردی که وقتی آخرش مجبورش کردن دور بشه از تنها مایه ی ادامه ی زندگیش ؛ یعنی کتاب ها و دستگاه پرس کاغذش و زیرزمین و کار سی و پنج سال اخیرش ، رفت تو آغوش معشوق مکانیکی اش ؛ دستگاه پرس ؛ کتاب مورد علاقه اش رو به سینه اش فشرد و دکمه ی دستگاه رو زد و هم فرجام موش ها شد... . و دیدن چهره ی دخترک نازک اندام کولی ، در زمان جان دادن . . و دیدن معشوق ، به هنگام مرگ . . . ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید . . تنهایی پر هیاهو بهومیل هرابال پرویز دوائی،نشر پارس کتاب #تنهایی_پرهیاهو  #بهومیل_هرابال  #پرویز_دوائی  #پارس_کتاب  #پراگ  #افسردگی  #خودکشی  #کتاب  #کتاب_خوب  #معرفی_کتاب  #رمان  #عشق_کتاب  #کتاب_بخوانیم  #کتابخوار  #کتابدوست  #کتابدونی  . #ketabehmim  #ketabehmim_tooloudasolitude  #ketabehmim_bohumilhrabal  #tooloudasolitude  #bohumilhrabal 
مرد ؛در جستجوی حقیقت و معنای زندگی
.
.
دنیای سیذارتا ، برهمن زاده ای در جستجو ، در میان مرتاضان ، در میان ساماناهای جنگلی ، در کنار بودا و بودائیان ، در میان مردمان عادی و زنی زیباروی و تجارت ، در کنار قایقرانی پیر و فرزانه ، در کنار رودخانه...
.
به قول هرمان هسه "سیذارتا تنها یک هدف داشت . او می خواست آزاد شود و خود را از عطش سوزان امیال و آرزوها و لذات و رنج ها رها سازد . میل داشت بگذارد تا نفس بمیرد و با از بین رفتن نفس ، لذت و صفای رهایی دل را بیابد . هدف او همین بود و بس. "
.
داستان سیذارتا ، که برای یافتن حقیقت و معنای زندگی ، مدت ها در میان سامانا ها و مرتاضان و بودائیان طی طریق کرد و همواره سرآمد تمامی هم کیشان خویش بود ، اما حقیقت و راه درست را نزد هیچ یک از آنها نیافت . حتی در کنار شخص بودا ، با وجودی که او را کاملترین یافت اما ، آموزه هایش را ناکامل دید .
دریافت که بودا به بالاترین حد رسیده است ، اما تعالیم و آموزه هایش ، طریق و روش رسیدن به این "بالاترین حد" را نشان نمی دهند.
.
در نهایت ، در کهنسالی ، فهمیدن نهایت معنای زندگی و رسیدن به بالاترین درجه ، پس از مدت ها مرید و همنشین پیرمرد قایقران و رودخانه بودن و نتیجه ی یک عمر طی طریق او ، فهم و درک اثر عشق به تمامی جهان...
و عاشق بودن.
.
کتابای هرمان هسه خیلی قشنگن . نثرشون خیلی قوی و انگار موزونه... با اینکه درون مایه ی این کتاب ؛ سیذارتا ،مسائل عرفانی و فلسفیه ، و خیلی مایه های داستانگوئی قوی نداره اما ، اصلا خسته نمی کنه آدم رو و بسیار هم جذابه...
یه آرامش خاصی به آدم دست میده از خوندن سیذارتای هرمان هسه ی بزرگ...
.
.ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید
.
.
سیذارتا
هرمان هسه
امیر فریدون گرگانی،نشر جامی
.
.
#سیذارتا #هرمان_هسه #امیر_فریدون_گرگانی #انتشارات_جامی #نشر_جامی #ادبیات_آلمان #کتاب #کتاب_خوب #معرفی_کتاب #رمان #عشق_کتاب #کتاب_بخوانیم #کتابخوار #کتابدوست #کتابدونی #کتابخوانی #کتاب_خوب_بخوانیم #پیشنهاد_کتاب #کتاب_رمان #کتابسرا #کرم_کتاب
.
#ketabehmim #ketabehmim_siddharta #ketabehmim_hermannhesse #siddharta #hermannhesse
مرد ؛در جستجوی حقیقت و معنای زندگی . . دنیای سیذارتا ، برهمن زاده ای در جستجو ، در میان مرتاضان ، در میان ساماناهای جنگلی ، در کنار بودا و بودائیان ، در میان مردمان عادی و زنی زیباروی و تجارت ، در کنار قایقرانی پیر و فرزانه ، در کنار رودخانه... . به قول هرمان هسه "سیذارتا تنها یک هدف داشت . او می خواست آزاد شود و خود را از عطش سوزان امیال و آرزوها و لذات و رنج ها رها سازد . میل داشت بگذارد تا نفس بمیرد و با از بین رفتن نفس ، لذت و صفای رهایی دل را بیابد . هدف او همین بود و بس. " . داستان سیذارتا ، که برای یافتن حقیقت و معنای زندگی ، مدت ها در میان سامانا ها و مرتاضان و بودائیان طی طریق کرد و همواره سرآمد تمامی هم کیشان خویش بود ، اما حقیقت و راه درست را نزد هیچ یک از آنها نیافت . حتی در کنار شخص بودا ، با وجودی که او را کاملترین یافت اما ، آموزه هایش را ناکامل دید . دریافت که بودا به بالاترین حد رسیده است ، اما تعالیم و آموزه هایش ، طریق و روش رسیدن به این "بالاترین حد" را نشان نمی دهند. . در نهایت ، در کهنسالی ، فهمیدن نهایت معنای زندگی و رسیدن به بالاترین درجه ، پس از مدت ها مرید و همنشین پیرمرد قایقران و رودخانه بودن و نتیجه ی یک عمر طی طریق او ، فهم و درک اثر عشق به تمامی جهان... و عاشق بودن. . کتابای هرمان هسه خیلی قشنگن . نثرشون خیلی قوی و انگار موزونه... با اینکه درون مایه ی این کتاب ؛ سیذارتا ،مسائل عرفانی و فلسفیه ، و خیلی مایه های داستانگوئی قوی نداره اما ، اصلا خسته نمی کنه آدم رو و بسیار هم جذابه... یه آرامش خاصی به آدم دست میده از خوندن سیذارتای هرمان هسه ی بزرگ... . .ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید . . سیذارتا هرمان هسه امیر فریدون گرگانی،نشر جامی . . #سیذارتا  #هرمان_هسه  #امیر_فریدون_گرگانی  #انتشارات_جامی  #نشر_جامی  #ادبیات_آلمان  #کتاب  #کتاب_خوب  #معرفی_کتاب  #رمان  #عشق_کتاب  #کتاب_بخوانیم  #کتابخوار  #کتابدوست  #کتابدونی  #کتابخوانی  #کتاب_خوب_بخوانیم  #پیشنهاد_کتاب  #کتاب_رمان  #کتابسرا  #کرم_کتاب  . #ketabehmim  #ketabehmim_siddharta  #ketabehmim_hermannhesse  #siddharta  #hermannhesse 
عقاید یک دلقک ، حدیث نفس من
.
.
روایت اوج غم و نهایت خود تخریب گری و خورد شدن و داغون شدن هانس شنیر دلقک ، به دنبال اینکه همسرش ماری ، عشقش ،ترکش کرد.
.
این کتاب از عزیزترین و محبوب ترین کتاب های منه.
.
یکی حرف خوبی میزد که بعضی از کتابا رو باید تو سن خاصی و زمان های خاصی خوند ، من جمله عقاید یک دلقک رو کسانی که تو زندگیشون طعم از دست دادن معشوق ، خورد شدن ، طرد شدن ، شک به باور ها و اعتقادات و غیره رو چشیدن ، کسانی که طعم سقوط رو چشیدن ، بهتر می فهمن و با کتاب کنار میان.
.
مزه ی واقعی کتاب رو اونایی شاید درک کنن که "ماری" شون رو زمانی از دست دادن.. و حالا خورد و خاکشیر شدن و می بینن ماری رو در کنار دیگران ، در اوج خوشی ، ولی نمیتونن عشقش رو از دل بیرون کنن . و روز به روز بیشتر فرو می ریزن و روز به روز زندگی براشون بیشتر پوچ میشه.
.
هانس شنیر یه جا از کتاب می گفت که مشروب همیشه تسکین موقتی دردهاش بود و ماری ؛ تسکین دائمی دردهاش ، ولی حالا ماری رفته و هانس هر چه بیشتر رفته سراغ "تسکین موقت"  واسه فراموشی غم نبود ماری...
واسه بعضی از ماها که "ماری" مون رو از دست دادیم ، دنیا به نحو دیگه ای همینطوریه...به مانند چون منی ، که ماری ام رو از دست دادم و حالا واسه تسکین دردهام ، در نبود ماری ، در نبود "ال" ، رفتم سراغ مشروبی که واسه من ، کتاب ها بودند و هستن...ولی حیف که کتابهای عزیزم هم غم نبود ماری ام رو از بین نمی برن.
.
و چه جالب که ماری ، هانس رو ترک کرد ، چون با هم اختلاف داشتن تو عقاید و باورهاشون . و خیلی از ماها هم ، ماری مون رو از دست دادیم به خاطر همین تفاوت ها تو باورهای مشترکمون.
ولی ماری ها لحظه ای تصور نکنن این جدائی واسه ما دلقک های درب و داغون و در هم شکسته ، ذره ای آسونه...
.
به قول هانس شنیر: "تنها یک زن وجود دارد که من می توانم با او تمام آن کارهایی را که مردان دیگر با زنان متعدد می کنند بکنم ، و این زن ماری است و از وقتی ماری مرا ترک کرده است ، طوری زندگی می کنم که یک راهب باید زندگی کند"
.
ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد، ورق بزنید
.
.
عقاید یک دلقک
هاینریش بل
شریف لنکرانی،انتشارات جامی
.
#عقاید_یک_دلقک #هاینریش_بل #شریف_لنکرانی #نشر_جامی #انتشارات_جامی #عشق #حسرت #سقوط #خودکشی #کتاب #کتاب_خوب #معرفی_کتاب #رمان #عشق_کتاب #کتاب_بخوانیم #کتابخوار #کتابدوست #کتابدونی #کتابخوانی #کتاب_خوب_بخوانیم #پیشنهاد_کتاب #کتاب_رمان #کتابسرا #کرم_کتاب
.
#ketabehmim #ketabehmim_ansichteneinesclowns #ketabehmim_heinrichboll #ansichteneinesclowns #heinrichboll
عقاید یک دلقک ، حدیث نفس من . . روایت اوج غم و نهایت خود تخریب گری و خورد شدن و داغون شدن هانس شنیر دلقک ، به دنبال اینکه همسرش ماری ، عشقش ،ترکش کرد. . این کتاب از عزیزترین و محبوب ترین کتاب های منه. . یکی حرف خوبی میزد که بعضی از کتابا رو باید تو سن خاصی و زمان های خاصی خوند ، من جمله عقاید یک دلقک رو کسانی که تو زندگیشون طعم از دست دادن معشوق ، خورد شدن ، طرد شدن ، شک به باور ها و اعتقادات و غیره رو چشیدن ، کسانی که طعم سقوط رو چشیدن ، بهتر می فهمن و با کتاب کنار میان. . مزه ی واقعی کتاب رو اونایی شاید درک کنن که "ماری" شون رو زمانی از دست دادن.. و حالا خورد و خاکشیر شدن و می بینن ماری رو در کنار دیگران ، در اوج خوشی ، ولی نمیتونن عشقش رو از دل بیرون کنن . و روز به روز بیشتر فرو می ریزن و روز به روز زندگی براشون بیشتر پوچ میشه. . هانس شنیر یه جا از کتاب می گفت که مشروب همیشه تسکین موقتی دردهاش بود و ماری ؛ تسکین دائمی دردهاش ، ولی حالا ماری رفته و هانس هر چه بیشتر رفته سراغ "تسکین موقت" واسه فراموشی غم نبود ماری... واسه بعضی از ماها که "ماری" مون رو از دست دادیم ، دنیا به نحو دیگه ای همینطوریه...به مانند چون منی ، که ماری ام رو از دست دادم و حالا واسه تسکین دردهام ، در نبود ماری ، در نبود "ال" ، رفتم سراغ مشروبی که واسه من ، کتاب ها بودند و هستن...ولی حیف که کتابهای عزیزم هم غم نبود ماری ام رو از بین نمی برن. . و چه جالب که ماری ، هانس رو ترک کرد ، چون با هم اختلاف داشتن تو عقاید و باورهاشون . و خیلی از ماها هم ، ماری مون رو از دست دادیم به خاطر همین تفاوت ها تو باورهای مشترکمون. ولی ماری ها لحظه ای تصور نکنن این جدائی واسه ما دلقک های درب و داغون و در هم شکسته ، ذره ای آسونه... . به قول هانس شنیر: "تنها یک زن وجود دارد که من می توانم با او تمام آن کارهایی را که مردان دیگر با زنان متعدد می کنند بکنم ، و این زن ماری است و از وقتی ماری مرا ترک کرده است ، طوری زندگی می کنم که یک راهب باید زندگی کند" . ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد، ورق بزنید . . عقاید یک دلقک هاینریش بل شریف لنکرانی،انتشارات جامی . #عقاید_یک_دلقک  #هاینریش_بل  #شریف_لنکرانی  #نشر_جامی  #انتشارات_جامی  #عشق  #حسرت  #سقوط  #خودکشی  #کتاب  #کتاب_خوب  #معرفی_کتاب  #رمان  #عشق_کتاب  #کتاب_بخوانیم  #کتابخوار  #کتابدوست  #کتابدونی  #کتابخوانی  #کتاب_خوب_بخوانیم  #پیشنهاد_کتاب  #کتاب_رمان  #کتابسرا  #کرم_کتاب  . #ketabehmim  #ketabehmim_ansichteneinesclowns  #ketabehmim_heinrichboll  #ansichteneinesclowns  #heinrichboll 
مارک واتنی ؛ رابینسون کروزوئه عصر جدید در مریخ.
.
.
شش تا فضانورد تو یه سفینه رفتن مریخ ، پنج تاشون برگشتن!
.
تو مریخ طوفان شد ، مجبور شدن ماموریت سی روزه رو لغو کنن و برگردن . مارک واتنی ، مهندس و گیاه شناسشون در حین برگشتن به سفینه ، تو طوفان مریخ مرد و پیداش نکردن...
بعد که همه چی تموم شد و زنده ها تو فضا بودن و در راه بازگشت به زمین ، مارک واتنی تو کف مریخ زنده بود هنوز !
واتنی به فنا رفت
به قول خودش "البته کلی با خودم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم ، به فنا رفتم ، به فنا.
باید یه جوری تا چهار سال دیگه که سفینه بعدی میومد مریخ ، با آب و غذا و اکسیژن و وسایل زندگی یک ماه شش نفر ، زنده می موند ، بدون ارتباط با زمین.
.
احتمالا فیلم مریخی رو با بازی مت دیمون و کارگردانی ریدلی اسکات دیدین . فیلم قسنگیه در صورت نخوندن کتاب ، ولی جلوی کتابش ، خیلی بچه اس.
بیشتر اتفاق ها تو کتاب خیلی خیلی علمی تر و پر جزییات تر و پر محاسبه تره نسبت به فیلم.
مشکلات تولید اکسیژن و تولید آب و حذف دی اکسید کربن و غذا و گرما و انرژی واسه دستگاه ها و رفتن به بخش های مختلف مریخ و ارتباط با زمین و خیلی چیزای دیگه ، تو فیلم در حد بازی های آتاری ، ساده نشون داده شده.
تفاوتای داستانی هم دارن با هم ، مثل گیر کردن مارک تو یه طوفان شن تو صحرایی در اواخر کتاب که مانع رسیدن نور به سلول های خورشیدی مریخ پیما و کانتینرش شدن و در نتیجه نداشتن انرژی واسه حرکت و تولید اکسیژن و مرگ ...
یا اینکه آخر داستان ناخدا لوئیس نیومد بیرون سفینه تو فضا واسه نجات مارک ، دکتر بک اومد... و خیلی تفاوتای دیگه که تو صفحات دستنویس بعدی نوشتم بعضیاش رو.
.
مارک واتنی یکی از کله خر ترین و باهوش ترین و باحال ترین و شوخ و شنگ ترین کاراکترای دنیای ادبیات علمی تخیلیه که تو تک تک لحظات کتاب از روحیه اش و مبارزه اش واسه زنده موندن و امید داشتنش و دیوونه بازیای فوق العاده اش و حرفای خنده دارش ، سر حال میاین.
تو صفحه های بعد ، بخش گزیده متن ها رو بخونین ، علی الخصوص نامه هاش رو به دیگران ، تا بفهمین چی میگم.
.
ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید
.
مریخی
اندی وییر
حسین شهرابی،نشر کتابسرای تندیس

#مریخی #اندی_وییر #حسین_شهرابی #کتابسرای_تندیس #علمی_تخیلی #مت_دیمون #کتاب #کتاب_خوب #معرفی_کتاب #رمان #عشق_کتاب #کتاب_بخوانیم #کتابخوار #کتابدوست #کتابدونی #کتابخوانی #کتاب_خوب_بخوانیم #پیشنهاد_کتاب #کتاب_رمان #کتابسرا #کرم_کتاب #سیاره_مریخ #ناسا
.

#ketabehmim #ketabehmim_themartian #ketabehmim_andyweir #themartian #andyweir
مارک واتنی ؛ رابینسون کروزوئه عصر جدید در مریخ. . . شش تا فضانورد تو یه سفینه رفتن مریخ ، پنج تاشون برگشتن! . تو مریخ طوفان شد ، مجبور شدن ماموریت سی روزه رو لغو کنن و برگردن . مارک واتنی ، مهندس و گیاه شناسشون در حین برگشتن به سفینه ، تو طوفان مریخ مرد و پیداش نکردن... بعد که همه چی تموم شد و زنده ها تو فضا بودن و در راه بازگشت به زمین ، مارک واتنی تو کف مریخ زنده بود هنوز ! واتنی به فنا رفت به قول خودش "البته کلی با خودم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم ، به فنا رفتم ، به فنا. باید یه جوری تا چهار سال دیگه که سفینه بعدی میومد مریخ ، با آب و غذا و اکسیژن و وسایل زندگی یک ماه شش نفر ، زنده می موند ، بدون ارتباط با زمین. . احتمالا فیلم مریخی رو با بازی مت دیمون و کارگردانی ریدلی اسکات دیدین . فیلم قسنگیه در صورت نخوندن کتاب ، ولی جلوی کتابش ، خیلی بچه اس. بیشتر اتفاق ها تو کتاب خیلی خیلی علمی تر و پر جزییات تر و پر محاسبه تره نسبت به فیلم. مشکلات تولید اکسیژن و تولید آب و حذف دی اکسید کربن و غذا و گرما و انرژی واسه دستگاه ها و رفتن به بخش های مختلف مریخ و ارتباط با زمین و خیلی چیزای دیگه ، تو فیلم در حد بازی های آتاری ، ساده نشون داده شده. تفاوتای داستانی هم دارن با هم ، مثل گیر کردن مارک تو یه طوفان شن تو صحرایی در اواخر کتاب که مانع رسیدن نور به سلول های خورشیدی مریخ پیما و کانتینرش شدن و در نتیجه نداشتن انرژی واسه حرکت و تولید اکسیژن و مرگ ... یا اینکه آخر داستان ناخدا لوئیس نیومد بیرون سفینه تو فضا واسه نجات مارک ، دکتر بک اومد... و خیلی تفاوتای دیگه که تو صفحات دستنویس بعدی نوشتم بعضیاش رو. . مارک واتنی یکی از کله خر ترین و باهوش ترین و باحال ترین و شوخ و شنگ ترین کاراکترای دنیای ادبیات علمی تخیلیه که تو تک تک لحظات کتاب از روحیه اش و مبارزه اش واسه زنده موندن و امید داشتنش و دیوونه بازیای فوق العاده اش و حرفای خنده دارش ، سر حال میاین. تو صفحه های بعد ، بخش گزیده متن ها رو بخونین ، علی الخصوص نامه هاش رو به دیگران ، تا بفهمین چی میگم. . ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید . مریخی اندی وییر حسین شهرابی،نشر کتابسرای تندیس #مریخی  #اندی_وییر  #حسین_شهرابی  #کتابسرای_تندیس  #علمی_تخیلی  #مت_دیمون  #کتاب  #کتاب_خوب  #معرفی_کتاب  #رمان  #عشق_کتاب  #کتاب_بخوانیم  #کتابخوار  #کتابدوست  #کتابدونی  #کتابخوانی  #کتاب_خوب_بخوانیم  #پیشنهاد_کتاب  #کتاب_رمان  #کتابسرا  #کرم_کتاب  #سیاره_مریخ  #ناسا  . #ketabehmim  #ketabehmim_themartian  #ketabehmim_andyweir  #themartian  #andyweir 
روایت نهایت جنون ، بعد از مرگ معشوق
.
همه ی واقعیت همین بود؟
اینکه تدی و چاک ، دو مارشال آمریکائی به جزیره ی شاتر رفتن تا پیدا کنن یه زن روانی رو که بچه های خودش رو کشته بود و از بیمارستان روانی جزیره یعنی تیمارستان اشکلیف فرار کرده بود؟
.
یا نه؟  یا این همه ی واقعیت نبود؟
.
اگه این همه ی واقعیت بود ، پس چرا تو اون چهار روز سیاه ، اوضاع تدی مدام بدتر میشد و صداها تو سرش ، صداها تو گوش هاش ، تصاویر تو مغزش و لرزش دست هاش ، بیشتر؟
تو این داستان فوق العاده جذاب ، تو داستان زندگی تدی ، همه ی ماجرا اصلا این نبود...
ماجرا ، تمام ماجرا ، تمام زندگیش ، دلورس بود... همسرش ، که مرده بود و تدی نمی تونست فراموش کنه یادش رو...
.
.
این کتاب فوق العاده ، مغزتو می کوبه تو دیوار ؛ معما و عشق و جنایت و خیانت و خیال و وهم و  نزاع بین حقیقت  و دروغ  و ترس و مسائل روانشناسانه و حسرت و جنگ و غم و هزار تا مضمون جذاب دیگه رو با هم تقدیمت می کنه...
.
راستی ، کی بود اون مردی که وقتی برگشت خونه و دید زن افسرده و مجنون و بی تعادلش ، دو تا پسر بچه و یه دونه دخترشون رو تو دریاچه ی پشت خونه ، خفه کرده و کشته ، واسه راحت کردن اون زن از اون همه جنون و غم ، با اسلحه کشتش و از اون به بعد ، خودش تو غم و جنون فرو رفت؟
.
ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید
.
.
جزیره ی شاتر
دنیس لهین
کوروش سلیم زاده،نشر چشمه
.
.
#جزیره_شاتر #دنیس_لهین #کوروش_سلیم_زاده #نشر_چشمه #نشرچشمه #مک_کارتیسم #جنون #عشق #روانشناسی #کتاب #کتاب_خوب #معرفی_کتاب #رمان #عشق_کتاب #کتاب_بخوانیم #کتابخوار #کتابدوست #کتابدونی #کتابخوانی #کتاب_خوب_بخوانیم #پیشنهاد_کتاب #کتاب_رمان #کتابسرا #کرم_کتاب 
#ketabehmim #ketabehmim_shutterisland #ketabehmim_dennislehane #shutterisland #dennislehane #cheshmehpublication
روایت نهایت جنون ، بعد از مرگ معشوق . همه ی واقعیت همین بود؟ اینکه تدی و چاک ، دو مارشال آمریکائی به جزیره ی شاتر رفتن تا پیدا کنن یه زن روانی رو که بچه های خودش رو کشته بود و از بیمارستان روانی جزیره یعنی تیمارستان اشکلیف فرار کرده بود؟ . یا نه؟ یا این همه ی واقعیت نبود؟ . اگه این همه ی واقعیت بود ، پس چرا تو اون چهار روز سیاه ، اوضاع تدی مدام بدتر میشد و صداها تو سرش ، صداها تو گوش هاش ، تصاویر تو مغزش و لرزش دست هاش ، بیشتر؟ تو این داستان فوق العاده جذاب ، تو داستان زندگی تدی ، همه ی ماجرا اصلا این نبود... ماجرا ، تمام ماجرا ، تمام زندگیش ، دلورس بود... همسرش ، که مرده بود و تدی نمی تونست فراموش کنه یادش رو... . . این کتاب فوق العاده ، مغزتو می کوبه تو دیوار ؛ معما و عشق و جنایت و خیانت و خیال و وهم و نزاع بین حقیقت و دروغ و ترس و مسائل روانشناسانه و حسرت و جنگ و غم و هزار تا مضمون جذاب دیگه رو با هم تقدیمت می کنه... . راستی ، کی بود اون مردی که وقتی برگشت خونه و دید زن افسرده و مجنون و بی تعادلش ، دو تا پسر بچه و یه دونه دخترشون رو تو دریاچه ی پشت خونه ، خفه کرده و کشته ، واسه راحت کردن اون زن از اون همه جنون و غم ، با اسلحه کشتش و از اون به بعد ، خودش تو غم و جنون فرو رفت؟ . ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید . . جزیره ی شاتر دنیس لهین کوروش سلیم زاده،نشر چشمه . . #جزیره_شاتر  #دنیس_لهین  #کوروش_سلیم_زاده  #نشر_چشمه  #نشرچشمه  #مک_کارتیسم  #جنون  #عشق  #روانشناسی  #کتاب  #کتاب_خوب  #معرفی_کتاب  #رمان  #عشق_کتاب  #کتاب_بخوانیم  #کتابخوار  #کتابدوست  #کتابدونی  #کتابخوانی  #کتاب_خوب_بخوانیم  #پیشنهاد_کتاب  #کتاب_رمان  #کتابسرا  #کرم_کتاب  #ketabehmim  #ketabehmim_shutterisland  #ketabehmim_dennislehane  #shutterisland  #dennislehane  #cheshmehpublication 
کتاب فلسفه ی خوب ، رمان داستانگوی ضعیف
.
.
یک مرد ، نیکی نام ، رفتن به دهکده ای دور افتاده ، در جستجوی احمقانه و پوچ برای یافتن یک حشره برای معنا دادن به زندگی پوچ تر ، وجود تعداد زیادی گودال پهن و عمیق در سمت دیگه ی دهکده ، با کلبه هایی چوبین در انتهاشون ... گودال ها ، واسطه ای بین دهکده و شن زار ، فاصل بین زندگی و مرگ روستائیان ، فاصل بین عدم و ریگ روان
.
زندگی نیکی به مانند افسانه ی سیزیف ، سراسر پوچی و تکرار مکررات بی پایان و عذاب تموم ناشدنی و ...
.
دیگه چی داری ای کتاب پر طمطراق ؟ دیگه چی داری ای کتاب مثلا بزرگ ژاپنی ؟
دنیا به مانند شن ، شن قدرتمند ، دیدن قدرت شن در روان بودن و دیدن قدرت دنیا تو گذرانش...مقاومت در برابر قدرت شن ، ناممکن ، پس مقاومت در برابر دنیا و سرنوشت و قدرت بی پایانش ، ناشدنی
تقابل نگاه زن و مرد به شن و در نتیجه به زندگی...زن ؛ تسلیم و مرد ؛ در جدال...
.
خب؟؟؟ یکی از بزرگترین رمانهای ژاپن ، البته به قول خیلیا منهای من ، حرف حسابت همین بود؟؟؟ یه داستان کسالت بار و بدون کشش و ناجذاب و حوصله سر بر و مزخرف؟؟؟
زمانی یه رمان تو بیان ایده های فلسفی اش موفقه که بتونه اونا رو به خوبی تو یه داستان خوب تر جا بندازه ، که بتونه ایده ی فلسفی اش رو دراماتیزه کنه ، واسه همینه که این کتاب از منظر رمان بودن ، چرت و پرته به نظرم... حالا پس چرا اینقدر تعریف می کنن ازش ؟ چون جذب ایده های فلسفی اش شدن ، نه جذابیت های نداشته ی قصه گوئیش...
.
ترسی هم نیست از بیان صریح نظرم ، جلو جماعتی که تصور می کنن اگه یه کتاب اسم و رسمی داره ، پس باید واسش الکی به به و چهچه کنن و همرنگ جماعت در ظاهر کتابخون بشن و بگن که کتابه عالی بود به نظرشون ، تا کمی روشن فکر و فرهیخته و اهل فن و باکلاس و کتاب شناس به نظر بیان و اگه بگن کتابه چرت بوده ، یعنی هیچی نمی فهمن و ضایع اس و بی کلاسیه...
.
نظر نهایی و محکم من در مورد کتاب زن در ریگ روان اینه : کتابیه از نظر داستان گوئی و جذابیت های داستانی و کشش ، به شدت بی مایه و یکنواخت و معمولی و غیر قابل قیاس با تعاریفی که ازش شده،و کتابیه که از نظر فلسفی ، تا حدی جالب و جذاب...
.
ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید
.

زن در ریگ روان
کوبو آبه
مهدی غبرائی،انتشارات نیلوفر

#زن_در_ریگ_روان #کوبو_آبه #مهدی_غبرایی #انتشارات_نیلوفر #افسانه_سیزیف #نیهیلیسم #اگزیستانسیالیسم #کتاب #کتاب_خوب #معرفی_کتاب #رمان #عشق_کتاب

#ketabehmim #ketabehmim_thewomaninthedunes #ketabehmim_koboabe #sunanoonna #thewomaninthedunes #koboabe #niloofarpub
کتاب فلسفه ی خوب ، رمان داستانگوی ضعیف . . یک مرد ، نیکی نام ، رفتن به دهکده ای دور افتاده ، در جستجوی احمقانه و پوچ برای یافتن یک حشره برای معنا دادن به زندگی پوچ تر ، وجود تعداد زیادی گودال پهن و عمیق در سمت دیگه ی دهکده ، با کلبه هایی چوبین در انتهاشون ... گودال ها ، واسطه ای بین دهکده و شن زار ، فاصل بین زندگی و مرگ روستائیان ، فاصل بین عدم و ریگ روان . زندگی نیکی به مانند افسانه ی سیزیف ، سراسر پوچی و تکرار مکررات بی پایان و عذاب تموم ناشدنی و ... . دیگه چی داری ای کتاب پر طمطراق ؟ دیگه چی داری ای کتاب مثلا بزرگ ژاپنی ؟ دنیا به مانند شن ، شن قدرتمند ، دیدن قدرت شن در روان بودن و دیدن قدرت دنیا تو گذرانش...مقاومت در برابر قدرت شن ، ناممکن ، پس مقاومت در برابر دنیا و سرنوشت و قدرت بی پایانش ، ناشدنی تقابل نگاه زن و مرد به شن و در نتیجه به زندگی...زن ؛ تسلیم و مرد ؛ در جدال... . خب؟؟؟ یکی از بزرگترین رمانهای ژاپن ، البته به قول خیلیا منهای من ، حرف حسابت همین بود؟؟؟ یه داستان کسالت بار و بدون کشش و ناجذاب و حوصله سر بر و مزخرف؟؟؟ زمانی یه رمان تو بیان ایده های فلسفی اش موفقه که بتونه اونا رو به خوبی تو یه داستان خوب تر جا بندازه ، که بتونه ایده ی فلسفی اش رو دراماتیزه کنه ، واسه همینه که این کتاب از منظر رمان بودن ، چرت و پرته به نظرم... حالا پس چرا اینقدر تعریف می کنن ازش ؟ چون جذب ایده های فلسفی اش شدن ، نه جذابیت های نداشته ی قصه گوئیش... . ترسی هم نیست از بیان صریح نظرم ، جلو جماعتی که تصور می کنن اگه یه کتاب اسم و رسمی داره ، پس باید واسش الکی به به و چهچه کنن و همرنگ جماعت در ظاهر کتابخون بشن و بگن که کتابه عالی بود به نظرشون ، تا کمی روشن فکر و فرهیخته و اهل فن و باکلاس و کتاب شناس به نظر بیان و اگه بگن کتابه چرت بوده ، یعنی هیچی نمی فهمن و ضایع اس و بی کلاسیه... . نظر نهایی و محکم من در مورد کتاب زن در ریگ روان اینه : کتابیه از نظر داستان گوئی و جذابیت های داستانی و کشش ، به شدت بی مایه و یکنواخت و معمولی و غیر قابل قیاس با تعاریفی که ازش شده،و کتابیه که از نظر فلسفی ، تا حدی جالب و جذاب... . ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید . زن در ریگ روان کوبو آبه مهدی غبرائی،انتشارات نیلوفر #زن_در_ریگ_روان  #کوبو_آبه  #مهدی_غبرایی  #انتشارات_نیلوفر  #افسانه_سیزیف  #نیهیلیسم  #اگزیستانسیالیسم  #کتاب  #کتاب_خوب  #معرفی_کتاب  #رمان  #عشق_کتاب  #ketabehmim  #ketabehmim_thewomaninthedunes  #ketabehmim_koboabe  #sunanoonna  #thewomaninthedunes  #koboabe  #niloofarpub 
لنی: جورج ، درباره ی خرگوش ها بگو
.
.
آخ که لنی و جورج و عاقبتشون جیگرمو سوزوند.
چی می خوای بدونی از دو تا کارگر خونه به دوش ، که همه ی حسرت هاشون و آرزوهاشون ، داشتن یه تیکه زمین از خودشون بود...
از لنی و دل باصفاش ، که قد خرس بود هیکلش ، اما عقل و دلش ، مثه یه بچه مونده بود...
از جورج که آخرای داستان به لنی گفت " نه لنی ، من هیچوقت از دستت کفری نبودم ، حالام نیستم ، تو اینو بدون" .
از لنی که به دل پاکش از اول اومدن به اون مزرعه ی لعنتی برات شده بود که نحسه اونجا واسشون و واس همین به جورج گفت "اینجا کجاست که منو آوردی جورج ؟ بیا از اینجا بریم . بیا از اینجا بزنیم بیرون ! جای خوبی نیست اینجا" .
چی می خوای بدونی از انسان های اسیر روزگار ، از کارگرایی که واس خاطر یه لقمه نون از این زمین به اون زمین می رفتن و اگه یه پول بخور نمیری گیرشون می اومد ، اون رو هم سر ماه می رفتن شهر و بالای قمار و مشروب و زن به باد می دادن و باز برمی گشتن به همون مزرعه ها و هر روز هم داغون تر می شدن و آخرشم با آرزوی داشتن یه تیکه زمین کوچیک از خودشون ، می رفتن اون دنیا...
جورج ، بمیرم واست که حرف کندی پیر تو ذهنت مونده بود که گفت "جورج ، من خوب بود سگمو خودم می کشتم ، نباس می ذاشتم یه غریبه بکشدش" ...
آتیش زدین دلمو شما دو تا رفیق با سرگذشتتون...
لعنت به اون روزگار ، لعنت به اون مزرعه ، لعنت به اون سرمایه دارا و زمین دارای خوک صفت...
لعنت به اون تپانچه ی لوگر ، که تک تیری که آخر داستان ازش خارج شد ، به جای یه نفر ، دو نفر رو کشت...
.
ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید
.
.
موش ها و آدم ها
جان اشتاین بک
سروش حبیبی،نشر ماهی

#موش_ها_و_آدم_ها #جان_اشتاین_بک #سروش_حبیبی #نشر_ماهی #رفیق #رفاقت #کارگر #سرمایه_داری #کتاب #کتاب_خوب #معرفی_کتاب #رمان #عشق_کتاب #کتاب_بخوانیم #کتابخوار #کتابدوست #کتابدونی #کتابخوانی #کتاب_خوب_بخوانیم #پیشنهاد_کتاب #کتاب_رمان #کتابسرا #کرم_کتاب

#ketabehmim #ketabehmim_ofmiceandmen #ketabehmim_johnsteinbeck #ofmiceandmen  #johnsteinbeck #mahipub
لنی: جورج ، درباره ی خرگوش ها بگو . . آخ که لنی و جورج و عاقبتشون جیگرمو سوزوند. چی می خوای بدونی از دو تا کارگر خونه به دوش ، که همه ی حسرت هاشون و آرزوهاشون ، داشتن یه تیکه زمین از خودشون بود... از لنی و دل باصفاش ، که قد خرس بود هیکلش ، اما عقل و دلش ، مثه یه بچه مونده بود... از جورج که آخرای داستان به لنی گفت " نه لنی ، من هیچوقت از دستت کفری نبودم ، حالام نیستم ، تو اینو بدون" . از لنی که به دل پاکش از اول اومدن به اون مزرعه ی لعنتی برات شده بود که نحسه اونجا واسشون و واس همین به جورج گفت "اینجا کجاست که منو آوردی جورج ؟ بیا از اینجا بریم . بیا از اینجا بزنیم بیرون ! جای خوبی نیست اینجا" . چی می خوای بدونی از انسان های اسیر روزگار ، از کارگرایی که واس خاطر یه لقمه نون از این زمین به اون زمین می رفتن و اگه یه پول بخور نمیری گیرشون می اومد ، اون رو هم سر ماه می رفتن شهر و بالای قمار و مشروب و زن به باد می دادن و باز برمی گشتن به همون مزرعه ها و هر روز هم داغون تر می شدن و آخرشم با آرزوی داشتن یه تیکه زمین کوچیک از خودشون ، می رفتن اون دنیا... جورج ، بمیرم واست که حرف کندی پیر تو ذهنت مونده بود که گفت "جورج ، من خوب بود سگمو خودم می کشتم ، نباس می ذاشتم یه غریبه بکشدش" ... آتیش زدین دلمو شما دو تا رفیق با سرگذشتتون... لعنت به اون روزگار ، لعنت به اون مزرعه ، لعنت به اون سرمایه دارا و زمین دارای خوک صفت... لعنت به اون تپانچه ی لوگر ، که تک تیری که آخر داستان ازش خارج شد ، به جای یه نفر ، دو نفر رو کشت... . ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد،ورق بزنید . . موش ها و آدم ها جان اشتاین بک سروش حبیبی،نشر ماهی #موش_ها_و_آدم_ها  #جان_اشتاین_بک  #سروش_حبیبی  #نشر_ماهی  #رفیق  #رفاقت  #کارگر  #سرمایه_داری  #کتاب  #کتاب_خوب  #معرفی_کتاب  #رمان  #عشق_کتاب  #کتاب_بخوانیم  #کتابخوار  #کتابدوست  #کتابدونی  #کتابخوانی  #کتاب_خوب_بخوانیم  #پیشنهاد_کتاب  #کتاب_رمان  #کتابسرا  #کرم_کتاب  #ketabehmim  #ketabehmim_ofmiceandmen  #ketabehmim_johnsteinbeck  #ofmiceandmen  #johnsteinbeck  #mahipub 
عرض ارادت و بندگی جناب مارک تواین به ساحت شیطان بی ارزش...
.
 نظرم راجع به این کتاب رو تایپ کردم ، تا این نقد خاص و کوچیک بیشتر خونده بشه و تو دنیای مجازی موندگار باشه ، نقدی راجع به این کتاب که ساده انگارانه اس اونو یه کتاب داستان ساده بدونیم  درحالیکه مایه های داستان گوئیش به شدت کمه و به نظرم بیانیه ی خود برتر بینی شیطان نسبت به نژاد بشره و حرافی ها و دروغ های این دشمن اولین ماست از زبون یه نویسنده ، که به هیچ وجه با گارد پائین ذهنی نبایست برین سراغ خوندنش...
.
.
داستان اینه ؛ شیطان در قواره ی یک پسر بچه به دهکده ای در اتریش حوالی سال هزار و ششصد میلادی میاد ، خودش رو برادرزاده ی اون شیطان معروف ابلیس نام معرفی می کنه و مبرا از گناه و خطا... بعد داستان به مانند حضور شیطان ولند نام در مسکو تو رمان معروف "مرشد و مارگریتا" پیش میره ، یعنی سیرکی از وقایع مختلف ، تنها برای نشون دادن بی ارزشی نژاد بشر ، هر چند که ولند تو رمان مرشد و مارگریتا به شدت منصف تر و صادق تر بود و شیطان تو این کتاب ...
.
 ادامه نظر من بصورت تایپ شده در نه صفحه ی بعد ، ورق بزنید

بیگانه ای در دهکده
مارک تواین
نجف دریابندری،شرکت سهامی کتب جیبی

#بیگانه_ای_در_دهکده #مارک_تواین #نجف_دریابندری #شیطان #شیطان_پرستی #کتاب #کتاب_خوب #معرفی_کتاب #رمان #عشق_کتاب #کتاب_بخوانیم #کتابخوار #کتابدوست #کتابدونی #کتابخوانی #کتاب_خوب_بخوانیم #پیشنهاد_کتاب #کتاب_رمان #کتابسرا #کرم_کتاب

#ketabehmim #ketabehmim_themysteriousstranger #ketabehmim_marktwain #themysteriousstranger #marktwain
عرض ارادت و بندگی جناب مارک تواین به ساحت شیطان بی ارزش... . نظرم راجع به این کتاب رو تایپ کردم ، تا این نقد خاص و کوچیک بیشتر خونده بشه و تو دنیای مجازی موندگار باشه ، نقدی راجع به این کتاب که ساده انگارانه اس اونو یه کتاب داستان ساده بدونیم درحالیکه مایه های داستان گوئیش به شدت کمه و به نظرم بیانیه ی خود برتر بینی شیطان نسبت به نژاد بشره و حرافی ها و دروغ های این دشمن اولین ماست از زبون یه نویسنده ، که به هیچ وجه با گارد پائین ذهنی نبایست برین سراغ خوندنش... . . داستان اینه ؛ شیطان در قواره ی یک پسر بچه به دهکده ای در اتریش حوالی سال هزار و ششصد میلادی میاد ، خودش رو برادرزاده ی اون شیطان معروف ابلیس نام معرفی می کنه و مبرا از گناه و خطا... بعد داستان به مانند حضور شیطان ولند نام در مسکو تو رمان معروف "مرشد و مارگریتا" پیش میره ، یعنی سیرکی از وقایع مختلف ، تنها برای نشون دادن بی ارزشی نژاد بشر ، هر چند که ولند تو رمان مرشد و مارگریتا به شدت منصف تر و صادق تر بود و شیطان تو این کتاب ... . ادامه نظر من بصورت تایپ شده در نه صفحه ی بعد ، ورق بزنید بیگانه ای در دهکده مارک تواین نجف دریابندری،شرکت سهامی کتب جیبی #بیگانه_ای_در_دهکده  #مارک_تواین  #نجف_دریابندری  #شیطان  #شیطان_پرستی  #کتاب  #کتاب_خوب  #معرفی_کتاب  #رمان  #عشق_کتاب  #کتاب_بخوانیم  #کتابخوار  #کتابدوست  #کتابدونی  #کتابخوانی  #کتاب_خوب_بخوانیم  #پیشنهاد_کتاب  #کتاب_رمان  #کتابسرا  #کرم_کتاب  #ketabehmim  #ketabehmim_themysteriousstranger  #ketabehmim_marktwain  #themysteriousstranger  #marktwain 
آتش نشان هایی برای آتش زدن کتاب ها... تو دنیائی زندگی می کنم که کتاب خوندن و کتاب داشتن و نتیجتا عمیق بودن و متفکر بودن و روح آزاده داشتن ، جرمه و آتش نشانی هستم که می سوزونم و به آتیش می کشونم انگشت شمار کتاب هایی رو که باقی موندن...
دلم می خواست یکی از این کتابایی که واسه خاکستر کردنشون می رفتیم رو می دزدیدم و می فهمیدم توشون چی نوشته که صاحباشون بخاطرش ، مرگ رو به جون میخرن.
در نهایت ، اتفاقاتی افتاد که ذهنیاتم و دنیائی که توش زندگی می کردم رو از هم پاشوند...
گور بابای اون زندگی حرومزاده ، من ؛گای مونتاگ ، بعد از دزدیدن و مخفیانه خوندن چند تا کتاب ، فرار کردم و به گروه شورشی هائی پیوستم که همه ی وظیفه شون ، مبارزه با سیستم حاکم بود از طریق به ذهن سپردن کتابها و حفظ کردن اونا تو حافظشون ، واسه نابود نشدن کتابها واسه همیشه...
ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد ، ورق بزنید

فارنهایت ۴۵۱
ری بردبری
علی شیعه علی ، نشر سبزان

#فارنهایت۴۵۱ #ری_بردبری #علی_شیعه_علی #نشر_سبزان #کتاب #کتاب_خوب #معرفی_کتاب #رمان #عشق_کتاب #کتاب_بخوانیم #کتابخوار #کتابدوست #کتابدونی #کتابخوانی #کتاب_خوب_بخوانیم #پیشنهاد_کتاب #کتاب_رمان #کتابسرا #کرم_کتاب

#ketabehmim #ketabehmim_fahrenheit451 #ketabehmim_raybradbury #fahrenheit451 #raybradbury #sabzanpub
آتش نشان هایی برای آتش زدن کتاب ها... تو دنیائی زندگی می کنم که کتاب خوندن و کتاب داشتن و نتیجتا عمیق بودن و متفکر بودن و روح آزاده داشتن ، جرمه و آتش نشانی هستم که می سوزونم و به آتیش می کشونم انگشت شمار کتاب هایی رو که باقی موندن... دلم می خواست یکی از این کتابایی که واسه خاکستر کردنشون می رفتیم رو می دزدیدم و می فهمیدم توشون چی نوشته که صاحباشون بخاطرش ، مرگ رو به جون میخرن. در نهایت ، اتفاقاتی افتاد که ذهنیاتم و دنیائی که توش زندگی می کردم رو از هم پاشوند... گور بابای اون زندگی حرومزاده ، من ؛گای مونتاگ ، بعد از دزدیدن و مخفیانه خوندن چند تا کتاب ، فرار کردم و به گروه شورشی هائی پیوستم که همه ی وظیفه شون ، مبارزه با سیستم حاکم بود از طریق به ذهن سپردن کتابها و حفظ کردن اونا تو حافظشون ، واسه نابود نشدن کتابها واسه همیشه... ادامه نظر من و گزیده متن در صفحات بعد ، ورق بزنید فارنهایت ۴۵۱ ری بردبری علی شیعه علی ، نشر سبزان #فارنهایت۴۵۱  #ری_بردبری  #علی_شیعه_علی  #نشر_سبزان  #کتاب  #کتاب_خوب  #معرفی_کتاب  #رمان  #عشق_کتاب  #کتاب_بخوانیم  #کتابخوار  #کتابدوست  #کتابدونی  #کتابخوانی  #کتاب_خوب_بخوانیم  #پیشنهاد_کتاب  #کتاب_رمان  #کتابسرا  #کرم_کتاب  #ketabehmim  #ketabehmim_fahrenheit451  #ketabehmim_raybradbury  #fahrenheit451  #raybradbury  #sabzanpub 
چهار شعر تقدیم به مادرم
تولدت  مبارک  خالق  من .
.
.
.
.
.
ورق بزنید.

#مادر #حمید_مصدق #فروغ_فرخزاد #نزار_قباني #مرگ #تولد #شعر #شعر_عاشقانه 
#ketabehmim